تبليغاتX
خدا اینجاست
گفتگو با خدا
 هر کار می کنم که نگویم ...نمی شود
سلام خدای من

امروز یکی از مطالب قدیمی رو به روز می کنم نمیدونم چرا این روزها زیاد این شعر رو با خودم زمزمه می کنم شاید هوس ...بلاخره زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد

.....نمی شود

هرکار می کنم که نگویم ، نمی شود

انگیزه سکوت فراهم نمی شود

از سنگِ روی یخ شدنم هیچ شِکوه نیست

باور کنید:ارزش من کم نمی شود

آه ای برادارن! به چه دل گرم کرده اید؟

هرگز شغاد حامی رستم نمی شود

ما با شما متارکه کردیم تا ابد

اخر طلاق داده که مَحرم نمی شود

صد بار قامتِ قلمم را قلم کنید

یکبار در ستایشتان خم نمی شود

می خواستم که با همه باشم تمام عمر

یک رنگ مثل آینه دیدم نمی شود

ما ساحلیم وزیر پَرِِ موج بوده ایم

"ساحل "که ریزه خوارۀ شبنم نمی شود

با ازدحام این همه خنجر که در گلوست

هر کار می کنم که نگویم ، نمی شود.

شعر از دوست عزیز ومحترمم شاعر گرانقدر آقای رضا فرامرزی (ساحل ) است.

|+| نوشته شده توسط yalda در دوشنبه 1390/11/10  |
 حس غریب
سلام خدای عزیزم

نمیدونم چرا هنوز همون حس دارم حس یه موج سوار شاید حس خوبی باشه برای یه مقطع کوتاه امابرای یه مدت زمان طولانی نه احساس امنیت از من می گیره وذهنم رو آشفته می کنه واز ثبات دورم می کنه قدرت تصمیم گیری رو ازم می گیره البته همه اینهایی که گفتم فقط مربوط به حس موج سواری نداره بلکه چند تا مورد دست به دست هم دادن ودیواری کوتاه تر از دیوار این حس نیست منم همشو انداختم گردن این حس

بیم وامید

دلم می خوادبرم یه جای آروم ودور افتاده شاید اگه چند وقت از مبایل واینترنت وتلفن فکس وسوپرمارکت و... همه اینها دور باشم بتونم خودمو پیدا کنم احساس گمگشتگی می کنم یه حسی که فقط تو می تونی درکش کنی چون نمی تونم برای کسی توضیح بدم چیه وچی می خوام .

الکی بهونه آب ودون می گیرم.ولی آرامش دور از تمدن می خوام.

آرام

میدونی خداجونم شاید رفتارهای دیگران حالا غریبه وآشناش زیاد مهم نیست مزید بر علت شده وحس غریبه بودن منو با محیط بیشتر کرده رفتارهایی که شاید زیاد دور از انتظار نیست اما فقط یه قطره کافیه که یه کاسه رو که گنجایش نداره لبریزش کنه.

از دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست

بهم کمک کن وبهم آرامش بده تا احساس نکنم روی یه ابر راه می رم وهر لحظه امکان سقوط دارم این عدم امنیت از من دور کن وبه من اجازه بده مثل همیشه آرامش داشته باشم وهیچ وقت حتی یه لحظه یادم نره که تودر کنار منی .

خوبه که تو هستی

|+| نوشته شده توسط yalda در شنبه 1390/11/01  |
 آدم ........من.......انسان

سلام خدای عزیزم

احساس می کنم توی یه جریان آب افتادم وبدون اون که بخوام منو به راهی یا جایی که می خوای می بری واون حس بیم وامید دارم که نمی دونم بعد بارون آفتاد و رنگین کمان در انتظار منه یا سیل وخونه خرابی.

چقدر این وجود پیچیدست گاهی موقع ها که به وجود خودم فکر می کنم به قول بچه مغزم هنگ می کنه  و می مونم این چیه که تو درست کردی 

 همین منه هدف وافکاری که الان تو مغز و ذهن ووجودم می گذره همون چیز هایی هست که یه روز به سخره می گرفتم و می گفتم کار آدمای بی کاره والان برام مفهوم پیدا کرده وبه قولی ارزشمند شده ، حالا فقط خودت می دونی که من با این تغییرهای کلی  ، رو به جلو آمد یا عقب گرد کردم چون خودمم نمیدونم داره در درون من چی اتفاق می افته فقط میدونم با این هدف ها وافکار احساس قرابت خاص وخوبی دارم.

میدونی که الان بیشتر از همیشه به کمکت احتیاج دارم

خودمم کلافه شدم از این همه خواهشی که کردم از این همه دعا از این همه نذر از این همه تکرار

میدونم صبر من کمه اما خداییش توخسته نشدی از دستم

بلاخره من نمیدونم خودت یه کاریش بکن یا صبر منو زیاد کن یا کمک کن حل بشه وتموم بشه این همه <<نه نه من غریبم بازی>> من

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فقان و در غوغاست

 

|+| نوشته شده توسط yalda در سه شنبه 1389/11/26  |
 پرنده کوچک خوشبختی

سلام خدای عزیزم

خیلی وقته اینجا نیومدم و تو میدونی که چقدر سرم شلوغ بود

 

احساس می کنم در ابتدای یه تحول بزرگ در زندگیم هستم

انگار در درونم یه جای خالی پیدا شده به اندازه یه دنیا احساس می کنم می خواد با تحولات جدیدی که اتفاق می افته پر بشه یه احساس سبکی

انگار  می خواد از سر شونه هام بال در بیاد ومن حس پریدن دارم یه احساس دوست داشتنی که خیلی وقته سراغم نیومده بود.

راستی می دونم که میدونی تصمیم جدیدم چیه نمی دونم چرا این تصمیم گرفتم وشاید این خواسته تو هست برای همین می خوام بهم کمک کنی نمیدونی وقتی صدا وآهنگش به گوشم می رسه چقدر احساس خوبی بهم دست میده احساس امنیت

نمی تونم ترسم رو از تو پنهان کنم اخه من از جنس بنده های دیگت که توی این راه هستن نیستم حداقل از لحاظ ظاهری و...

 یه بیم و امید عجیبی تو دلمه مثل گاهی وقتا که منتظر یه خبری تو دلت خالیه و... 

به قول بچه ها شاید قیافم مال این حرفا نیست وشاید . . .

راستی اصلا کی گفته تمام اونهایی که تورو دوست دارن باید یه شکل خاص لباس بپوشن یه جور حرف بزنن یه جوری بخندن یه جور سلام کنن و یه جور ...

اما مطمئنم تو منو هر جور باشم دوستم داری گاهی بد می شم و خلقه همه رو تنگ می کنم اما مطمئنم خیلی زود منو برمیگردونی تو خطی که باید باشم جایی که هم تو وهم من احساس خوبی بهمون میده جایی که احساس می کنم هر لحظه بخوام می تونم بغلت کنم و گرمی بودنتو روی پوست تنم احساس کنم.

ازت ممنونم که این همه احساس خوب رو بهم میدی

بیم وامید

میدونی فرق احساس هایی که با تو تجربه می کنم با احساسهایی که با دیگران تجربه می کنم تو چیه؟

میدونم که میدونی اما می خوام منم بهت بگم فرقش اینه که تجربه که بادیگران چه دوستان خوب چه بد چه آشنا وچه غریبه به من دست میده گاهی ممکنه توش پشیمونی هم داشته باشه اما همیشه از بودن با تو از حرف زدن با تو از ادب شدن توسط تو و خلاصه هر چیزی که احساس کنم رضایت تو توش هست راضی بودن وهیچ وقت پشیمون نبودم که ای کاش خدام این کارو می کردو این کارو نمی کرد

درسته تو گذشته های دور خل بازی در می یاوردم اما تو با همه صبرت کمکم کردی تا دیدم به مسائل باز تر بشه تا از اشاره های تو به سر انگشتت اکتفا نکنم

اما خداییش بنده به پررویی من داری؟ عمرا... اگه با خاکم یکسانم کنند بازم جونه می زنم

حالام ازت می خوام مثل همیشه بهم کمک کنی و منو به سمت بند های خوبت راهنمایی کنی که اگه قرار کسی از بند هات در این راه جدید منو کمک کنه خواست تو باشه نه فقط اختیار من

این حقه منه که از خدام بخوام حالا که فکر جدیدی و تصمیم نویی رو درقلب من و در کالبد وجودم قرار داده تمام خیر های این راه رو در سر راهم قرار بده -آمین

از تمام دوستان عزیزم می خوام برام دعا کنن تا شاید به واسطه دعای اونها دیگه عذر بندگی بد من بر داشته بشه برای برآورده شدن خواستم

سلام

چرا که خودت گفتی

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

صدای فریادهای دلم من به آسمون هفتمت رسیده مگه نه

میدونی که دوستت دارم وممنونم ازت خدای عزیز ودوست داشتنی من

 دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط yalda در شنبه 1389/10/18  |
 طاهره عزیزم رفت

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

سلام

بعد از این همه که نزاشتی ببینمت از همه بریدی بعدچهارسال فراق و دوریت این عادلانه نبود که حسرت یه بار دیدنت رو به دلم بزاری ، گرچه از روزی که شروع به لج بازی با من با خودت با خانواده با دوستان دیگت کردی همه هدفت همین بود ومیشه گفت که اگه اون مریضی پیش نومده بودمیشه گفت تقریبا به هدفت رسیدی،بهت تبریک میگم

   نمیدونم چر ا مرگت باورم نمی شه،نمیدونم چرا شب جمعه هر کاری کردم دست ودلم نیومد برات حلوا بپزم

لعنت به اون فکری که آمد توکله تو که از همه فرار کنی ،نمی دونم شاید من دوست خوبی نبودم که متوجه افسردگی تو نشدم،تازشم تو اونقدر کله شق بودی که حرف  ، حرف خودت بود.

امیدوارم حداقل توی اون دنیا فهمیده باشی که دچار سوُء تفاهم وبدبینی شده بودی نسبت به من حداقل ، کاری به دیگران ندارم.

از   ۰۶/۰۴/۱۳۸۹ که تو رفتی و از وقتی من خبر دار شدم منتظرم به خوابم بیای یا اگه اینکه میگن روح آدمای خوب آزاده بیا پیشم

فقط خدا میدونه که چقدر دلتنگتم

وقتی چشم به وسایلت به عکسایی که با همداریم  به کادوهایی که بهم دادی میفته فقط حسرت چهار سال دوریت مرگت برام میونه که هیچ فایده نداره 

این هفته اگه خدا بخواد میام سر خاکت اگه ناراحت نمی شی اگه بیرونم نمی کنی از خواهرت آدرسشو گرفتم برات رز قرمز می یار که هیشه دوست داشتی اگه  دوست نداری بیام یه جوری بهم بگو یا بیا به خوابم،نمی یام ،هنوز برام عزیزی و نظرات برام مهمه.

|+| نوشته شده توسط yalda در شنبه 1389/04/26  |
 بدون شرح

عشق 

|+| نوشته شده توسط yalda در چهارشنبه 1389/02/15  |
 فصل من

واین منم زنی تنها ایستاد درآستانه فصلی سرد

(فروغ)

واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

 اما

شاد ،امیدوار و مطمئن

(یلدا)

|+| نوشته شده توسط yalda در چهارشنبه 1388/07/01  |
 فراغت بال
سلام ممنونم از خدای عزیزم که بهم وقت داد تا بتونم بیام نت و آپ کنم

ممونم از دوستان خوبم که توی این مدت سر زدن و جویای احوالات بنده بودن

به هر حال جابجا شدم تازه و به لطف خدا بد نیست

همیشه زندگی و شرایط با شرایط مطلوب ما و انتظارات ما فاصله داره و اول هر تغییر سخته اما کم کم یا عادت می کنی یا مشکلات حل میشه به هر حال منم کم کم دارم عادت می کنم به تنها زندگی کردن تنها غذا خوردن تنها تنها جایی رفتن تنها فیلم دیدن و بهتر از همه شب های تنهایی هست که دلم نمی خواد هیچ وقت سحر بشه

اما در کل تنهایی سخته ونمی تونم بگم شرایط بهتر شده یا نه چون یه چیزایی بهترشده و یه چیزایی به خاطر دوری راه و غریبی و ناآشنا بودن با محیط راحتت نمی زاره

اما همه اینها تجربه خوبیه برای زندگی و مهمتر یافته من از این تجربه عجیب و غریب (البته برای دختر ایرونی)اینه که کبوتر با کبوتر ...واین که قبلاً فکرمی کردم اختلاف فرهنگی یه شعاره اما الان که دارم به عینه می بینمدیگه میدونم یه اصله و خیلی باید بهش توجه کرداختلاف فرهنگی برای من یه مقدار آزار دهنده بود وحالا کم کم دارم باهاش کنار می یام نه این که قبول کنم نه فقط از کنارش رد می شم و کمتر بهش توجه می کنم

یه موقع ای بود که یکی از دوستا می خواست از همسرش جدا بشه ازش پرسیدم چرا گفت اختلاف فرهنگی داریم اون موقع تو دلم گفتم خوشی زده زیر دلش و بهونه می گیره اما الان وقعاً به این نتیجه رسدم که وقتی اختلاف فرهنگی در محیط کار اینقدر برای من سخت بوده اختلاف فرهنگی در زندگی مشترک تقریباً غیر قابل تحمل میشه چون طرف مقابل نمی خواد آزارت بده بلکه رفتارش به نظر خودش کاملاً درست و منطقی هست و عادت کرده به اون رفتار و نمیشه انتظار دیگه ازش داشت به هر حال تجربیات جالی برام پیش امده از خرید خونه و خونه داری گرفته تا راه رفتن تو خیابونهایی که نمیدونی به کجا می رسه و چه مغازه ای کجاست

به هر حال دعا کنید برام خیلی نیاز دارموخدای مهربونم خیلی امتحانم می کنم دعا کنید که قبول بشم وتوان داشته باشم

دوست دارم خدای مهربونم

|+| نوشته شده توسط yalda در چهارشنبه 1388/06/04  |
 
سلام خدای مهربونم

میدونم خیلی بنده بدی شدم و از خیلی کارها غافل وتنبل و بی ملاحظه و هر چی بگی قبول دارم اما در این که تو عشقی و حق منه که عاشقت باشم شکی نیست

خدای عزیزم چرا بنده هات این جوری هستن چرا هر چی لطف می کنی به حساب وظیفه می زارن و اگه نخوای لطف کنی ناراحت می شن و چرا هر چی رو میدی استر می خوان؟ یعنی نقطه ای برای پایان وجود نداره و حتماً باید طرف مقابل شیر فهمش کنی "خر فهم"که بابا بسه دیگه که حتماً منجر به ناراحتیه ایشون بشه

اخه چرا ما بنده ها حد و حدود هر چیزرو رعایت نمی کنیم چرا همیشه باید یه چماق بالای سرمون باشه حالا جنس چماق هر چی می خواد باشه چماقی از چوب یا از حرف

چرا ما بنده ها احترام خودمون رو نگه نمی داریم وکسی رو مجبور می کنیم تا بهمون بی احترامی کنه چرا ادب اینقدر بین مردم کم شده چرا همه رفتارها مصداق این ضرب المثال هست که "یه ممو از خرس کندنم غنیمته"

چرا ما نمی تونیم در عین صمیمیت حریم حفظ کنیم و احترام بزاریم به همدیگه این چه وضعیت شرتو شری هست؟به قول یکی از دوستان "وضعیت خرتو خر"

چرا ما باید توی یه کشور اسلامی تمام قول های آدمارو مکتوب و قانونی ثبت کنیم چرا نمی تونیم به قول شفاهی پایبند باشیم چرا اینقد چماق خور شدیم خدایا من مشکل دارم یا اینا، یعنی منم کسی بهم لطف می کنه همین قدر قدر نشناسم

چرا ما مسائل عاطفی رو با مسائل کاری و مسائل منطقی قاطی می کنیم ،یا من دیونم یا ایناخیلی عاقلند

نیومدم حالام که آمدم یه ریز دارم غر می زنم مگه نه

یکی نیست به من بگه مگه من همین رفتار گستاخانه رو نسبت به تو ندارم

|+| نوشته شده توسط yalda در جمعه 1388/04/12  |
 مشغله
سلام خدای عزیزم

این چند وقت سرم خیلی شلوغه هم از لحاظ کاری هم فکرم مشغوله تا مرتب شدن اوضاع برام دعا کنید و از خدای عزیزم می خوام که به من کمک کنه درست ترین حرف و درست ترین راه و درست ترین فکر رو داشته باشم

|+| نوشته شده توسط yalda در شنبه 1388/03/16  |
 
 
بالا