دیشب تا صبح بارون آمد و صبح بهاری بهاری بود ، دوباره احساسم همون احساس آشنا احساس میکردم که تو بدنم از خلاء پر شده و یه احساس غریبگی با همه چیز با همه کس ، احساس می کردنم تویه پلان دارم بازی می کنم و منتظرم کارگردان بگه کات همه چیز برام تکراری بود حتی چیزهایی رو که برای بار اول میدیدم شاپرکی که نوک یه گنجشک بود واولین گلهای بوته یاسی که کاشم ، احساس می کردم قبلا تو یه گذشته دور دیدم و با خود گفتم این پلان قبلی بوده که خراب کردم و حالا اگه می خوام از دست این تکرار خلاص بشم باید این پلان خوب برم تا این کات، کات اخر باشه
بعضی وقتا برای تفسیر یه حس کلمه کم می یارم ، تصویر کم می یارم ، رنگ کم می یارم ، احساس یه آدم لال که نمی توننه چیزو که می خواد بگه، بیان کنه واقعا اگه احساس با من از جای دیگه آمده که متعلق به اینجا نیست باید فرهنگ لغتش خیلی وسعیتر از این چهار بعد فعلی ما باشه و برای همینه که من کلمه کم می یارم ! شاید
سلام عزیز دل من
این روزا نمیدونم چرا اینقدر وقت کم می یارم شبم که انگاری توی ساعتهاش تقلب میشه اخه من هنوز تو پیچ اولم که صدای بیدار باش می یادو باید بلند شم نمیدونم چرا شب ها اینقدر زود میگذره این روزا فکر نسرین دوستتم تو ذهنم می چرخه نمیدونم چی بگم حالا بعد تعریف می کنم خانم خانما چی می خواد وچه جوری

بعد از سرما شدید دیگه آقا موشه اتاقم ندیدم تا دیروز حسابی تپل شده ، من ماموریت بودم که مامانم دوتا بچه گربه که مادرشون گم کردن آورده خونه تا یه کم بزرگ بشن بعد آزادشون کنه برن البته فقط تو حیاط حق دارن باشن و وارد خونه نشن اما ذهی خیال باطل ![]()
بوته های توت فرنگی حیاط حسابی به بار نشستن و کم کم باید توت فرنگی بخوریم امروز روز معلم هست نمیدونم چرا از بچگی وقتی کسی واقعا از دل و جون چیزی بهم یاد میده برام محترم و عزیز میشه حالا می خواد هر کسی باشه با هر مدرک و هر جایگاهی برام میشه یه معلم و گرچه این اسم به اشتباه روی بعضی افراد گذاشته شده اما ما از آدم بداش فاکتور می گیریم و شخصیت معلم بودن می گیم ، البته نمیشه از حق گذشت یکی از سخت ترین کارهای دنیا تدریس هست من که همیشه ازش فرار می کنم همدوره ای های دانشگاهیم که الان آموزش و پرورشی شدن همیشه ازم می پرسن پشیمون نیستم و می بینم نه پیشمون نیستم چون اصلاً از تدریس خوشم نمی یاد برعکس درس گرفتن همیشه دوست دارم چیزهایی رو که نمیدونم یاد بگیرم برای همین هم بعضی از معلم نما ها برای کنجکاو زیاد و سوالات عجیبی که بلد نبودن جواب بدن بارها منو از کلاس بیرون کرده بودن
هیچ وقت یادم نمیره![]()
دیروز با هزار بد بختی یه وقت خالی دست و پا کردم و برای شگونشم شده رفتم و یه کادو برای معلمم خریدم منظورم معلم ریاضیم هست آدم دلسوزی هست همین برام قابل احترام هست یه کتاب تاریخچه ریاضی دانان نامی جهان و یه لباس چون واقعا کادو خریدن برای کسی سخته مخصوصا یه کادوی رسمی و چیزی که جلف نباشه ![]()
به هر حال خوشش آمد مخصوصا از کتاب
از کتاب گفتم داغ دلم تازه شد دلم لک زده برای این که روی مبل لم بدم و کتاب مورد علاقم بدون توجه به وقت بخونم من اعتقاد دارم با وجود اینترنت و کامیپوتر و سی دی و ... هیچ چیزی نمیتونه جای کتاب خوندن بگیره و کتاب یه احساس ملموس دوست داشتنی به آدم میده وای ی ی نمایشگاه کتاب
پول ندارم همین چند روز پیش حدود انقلاب دو برابر حقوق ماهم کتاب خریدم انگاری اینم شده یه مرض مزمن برای من که نمی تونم در برابر کتاب مقاومت کنم و می خرمش و این مساوی میشه با این که کفگیر به ته دیگ بخوره و ...
به من عاجز بیچاره کمک کنید ![]()
![]()
![]()

حالا دلم نمیسوزه اگه وقتم آزاد بشه و بتونم بخونمشون مثل این ندید بدیدا از هر کدوم چند صفحه خوندم تا حس فضولیم ارضا بشه تا سر فرصت خدمتشون برسم مامانم اخطاریه صادر کرده که ممکنه منو با کتابهام بندازه بیرون
بهش حق میدم اخه فقط کتاب نیست بوم نقاشیمم همین جوری رو هم مونده و نه جور میشه نمایشگاه بزارم نه وقت میشه از تو اتاقم جمعشون کنم مامانم میگه واقعا باید یه نخ به پات ببندی بیای اتاق تو که اگه گم شدی نخ بکشن پیدات کنن ![]()
![]()
منم میگم میتونید وارد نشید این بهترین کاره مگه نه؟
خلاصه فکر کنم تا آخر تیر همین رویه ادامه داشته باشه مثل همیشه محتاج دعا هستم قبل از هر چیزی و بعد از همه چیز![]()
![]()
سلام . چند روزی هست که هوا شکل بهار واقعی به خودش گرفته و یه سرمایه دلپذیر تو نسیم وجود داره که پوست آدم قلقلک میده ، امروزم که حسابی شرمندمون کردو بیشتر از تمام روزها بارون بارید و بعد بارون رفتم بیرون فکر می کنم هوا اونقدر خوب و فرحبخش بود که اگه یه مرده رو میزاشتی تو اون هوا زنده میشد
و تا تونستم اکسیژن به سلولهای خاکستری فرستادم شاید معجزه بشه ![]()
![]()
چقدر دلم بهار خیس دوست داره وراه رفتن تو بارون اما بارونهای این چند روزه اونقدر شدید بوده که باید پی چند تا آمپول
به تنت بمالی بری زیر بارون ![]()
تا اطلاع ثانوی همچنان به دعای خیر نیازمندیم ، خدا یک در دنیا صد دراخر بهتون بده ![]()
![]()

سلام
خدایا به تو پناه می برم ، از همه چیز و همه کس حتی از من جدا از تو
امروز صبح که با همون بد بختی همیشگی از خواب بیدار شدم
و گوشی مبایلم خوشو کُشت تا تونست منو از تو رخت خوابم بکشه بیرون
، رفتم که صورتمو بشورم ومسواک بزنم وقتی که دهنمو باز کردم تا مسواک ببرم
تو دهنم برای یه لحظه چشام داشت از حدقه در میومد ![]()
![]()
وقتی تو آینه دهن خودم دیدم داشتم سکته می کرد، نه دهنم گشاد شده بود نه زخم در اورده بود نه کج شده بود و نه هیچ کار دیگه مثل همیشه بود اما نمیدونم چرا هیچ وقت از این زاویه ندیده بودمش وقتی تو آینه دهن خودم باز شده دیدم از این وحشت کردم که این دهن آدمم چه ساختارعجب و غریبی داره،
حداقل راجب دهن خودم وقتی بازش می کردم ۵ سانت طول داشت ۵ سانت هم عرض و اصلاً دیگه یادم رفته بود که باید برم سرکار و دیرم میشه کلی به دهن خودم نگاه کردم![]()
و به این فکر کردم که چقدر عجیبه این دهن که یه سوراخ بزرگه ،دقیقاً روی همون پوستی هست که وقتی یه سوراخ اندازه سوزن میشه کلی خون می یاد و زخم میشه و اگه توجه نکنی چرک می کنه و کزاز می گیری و ... اما این سوراخ به این بزرگی اگه هرچی بریزی تو عفونت نمی کنه ، از یکی دو هفته پیش یه خار کاکتوس رفته تو پام هنوز بیرون نیومده و گه گاه حسابی درد می کنه دیروز نگاهش کردم دیدم اگه درش نیارم مسئله ساز میشه و برای همین خارک فنقلی باید برم دکتر ولی ما این همه غذای جور و اجور و سبزی های رو می خوریم اما دهن ما هیچ وقت مشکل پیدا نمیکنه و وقتی دیگه شورشو در می یاریم و چند سالی از غذاهای آماده و پر از مواد نگه دارنده استفاده می کنیم صدای بدنمون در می یاد و حالمون می گیره ، به هر حال این دهن آدم چه تکنولوژی پیش رفته داره
میدونی از بس ما همه چیز در بهترین شرایط دیدیم، فکر می کنیم حالت عادی همینه اما چه ساختی خودمونیم هاا ! ...![]()
دهان در یک نگاه یه سوراخ بزرگ که به وسیله دو تا در از وسط به بالا و پایین باز میشه اون درها می تونن نشون دهنده خوشحالی باشن وقتی ما می خندیم یا غم و اندوه تو این سوارخ چند تا سنگ سفید به ترتیب خاصی چیده شده و در قسمت وسط و پایین این غار یه تیکه گوش فعال هست که به ما کمک می کنه تا هوایی رو که می خواد از غار بیرون بره تبدیل به صدا کنیم و یه جوری با این سنگ های سفید سنتوری میزنه ،رنگ تو غار صورتی هست و در اخرشم
یه جای سیاه و تاریک دیده میشه یه یه عالمه النگو دو لنگ داره و زیر این تیکه گوشت که بهش میگن زبون یه عالمه چشمه آب هست که باعث شستشوی غار میشه ولی این غار اصلاً برق نداره گاز نداره شاید این بشر دوپا در آینده براش پنجره بزاره![]()
برای همینه که خیلی دوستت دارم اخه هیچ کارت به کار آدمیزاد نمی مونه ![]()
![]()
![]()
سلام
میدونی دلم بهونتو میگیره و هرچی بخوای حرف دارم اما اونقدر زیادهکه فقط سکوت از عهده گفتنش بر می یاد" خدایا مرا آن ده که مرا آن به "سیزدهمین روز فروردین تمام مردم با تو آشتی کردن وییلاق زیبایی بود جایی که پاهام توان برگشتن نداشت و دلم می خواست منوجا بزارن و ماشین ها برن درست مثل بچگیم وقتی منو توی جنگل جاگذاشتن و همه رفتن گوش کن امشب برات خیلی حرف دارم با من باش ![]()
![]()
"سکوت...
سکوت در معنای مثبت و حقیقی اش نوعی موسیقی است
سکوت باغ است جایی که در آن گل ها بدون میاموی کلمات پیام های عاشقانه را رد و بدل
می کنند"
اما نمیدونم سکوت من لاله یا گوشای اون کر


فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر او تمنّایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان است
کجا بود به فروغ ستاره پروایی

سلام عزیزم
اینم از آخرین ساعات سال ۱۳۸۶ داره با سرعت نور می گذره و صدای پای بهار میشه به خوبی شنید و اون اضطراب لحظه تحویل سال
قربونت برم که هر فصلت از فصل دیگه قشنگ تره اما من هنوز منتظر فصل پنجمم ![]()
![]()
![]()

اینم عید و عمو نوروز که می یاد و میره و دل نه نه سرما با می سوزه از این که خواب مونده وهرکسی عید در یه چیزی میبینه به نظر یکی عید وقتی هست که جیب آدم پر پول باشه ، یکی دیگه می گه عید وقتی هست که آدم غم نداشته باشه ، یکی دیگه می گه عید وقتی هست که آدم آرامش داشته باشه ، یکی دیگه می گه عید وقتی هست که محبوبی کنارت باشه و ... نمیدونم اما به نظر من عید وقتی هست که کسی رو نرنجونی، کسی از دستت دلخور نباشه، تو که کسی دلخوری نداشته باشی ،و وقتی که تورو توی تمام سلولهای بدنم حس کنم ، دعا می کنم هر کسی هر چیزی رو نماد عید بودن میدونه براش فراهم بشه و همه ما صبر در زندگی بیشتر از هر چیز دیگه داشته باشیم و امیدوارم در سال جدید لبهای زیادی به نشانه وجود تو بخندن و چشم ها اگه اشکی میزیزند اشک شوق باشه اگه مشکلی وجود داه صبری بیشتر عطا بشه آمین ![]()
خوب دوستان عزیز پیشا پیش به همه تبریک میگم نوروز باستانی و سال جدید و مقدم بهار و امیدوارم که همه ما متحول بشیم و بهترین حالها حال ما در سال جدید باشه براتو چند تا جمله عیدی میزارم هر کی خواست عید بده یه جمله قشنگ بزاره می خوام باهاش یه پشت جدید ایجاد کنم متشکرم و بهاری باشید و همیشه سبز
![]()
-
اگر از انسان آرزو و خواب گرفته شود ، بیچاره ترین موجود روی زمین است. کانت
-
کسیکه فقط یک دین را می شناسد دین دار نیست . ماکس مولر
-
همیشه کسانی از زندگی شکایت می کنند که چیزهای غیر ممکن خواسته اند . رنان
-
اگر می خواهی دوستیت پا برجا بماند هیچ گاه با دوستت شریک مشو . اُرد بزرگ
-
زنها علاقه زیادی به ریاضیات دارند , زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو , قيمت لباسهایشان را ضرب در دو , حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند . ماسل آشار
-
بیش از حد عاقل بودن کار عاقلانه ای نیست . مارون
-
شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد. مارسل پروست
-
هیچ چیز عوض نمی شود ! شما دیدتان را عوض کنید رمز کار این است . کالوس کاستاندا
-
خوشبختی مانند پروانه ای است ، اگر او را دنبال کنید از شما فرار می کند ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست . داوید هیوم
سلام مهربون من چقدر توی این شلوغی دم عید دلم برای تنها بودم با تو تنگ شده اما خوب گاهی پیش می یادو نمیشه کاری کرد جز تحمل و یا بهتر بگم توکل چند وقتیه شبا اونقدر خستم وقت خواب، که وسط حرفام با تو خوابم می بره و از این بابت شرمندم هر چند میدونم درکم می کنی

ای که دستت می رسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
این روزا تو بازار ها و خیابونهای اصلی و فرعی هر کسی داره یه چیزی می فروشه و اکثر خیابونها که مراکز خرید دراونجا واقع شدن یه طرفه هست یا کلاً بسته شده ،وقتی به مردم تو این شلوغی نگاه می کنم میبینم یه استرس خرید دارن فقط می خوام بخرن حالا چی و چراشو خیلی هاشون نمیدونن ، خوب من کمتر پیش می یاد این موقع سال خرید کنم چون تو هر فصلی از هر چیزی خوشم می یاد می خرم و اگه چیزی لازم داشته باشم خرید می کنم وگرنه ترجیح میدم در شرایط بهتری خرید کنم چون به نظرم نزدیک عید که میشه هر چی جنس بنجل از تمام سال مونده می ریزن تو بازار به هر حال برای هر جنسی از گرون تا ارزون مشتریش پیدا میشه همیشه از تجارت کردن خوشم می آمد اما از فروشندگی البسه نه چون واقعا حوصله می خواد ۱۰ تا مانتو پرو می کنند و اصلاً جا برای پرو نیست برای ته تغاری مامانم مجبور بودم برم خرید اخه مامان حوصله نداره ،این ته تغاریم میدونه که با من بیاد شده تمام مغازه هارو بریم چیزی که دوست داشته باشه رو براش پیدا می کنیم به نظرم مدلهای لباسها خیلی عجیب و غریب شده و آدمها بی توجه به قدو هیکل و رنگ پوستشون فقط رو مد خرید می کنن و چقدر خنده دارن میشن ![]()
بعضی هاشون ،

خوشبختانه خیلی کم پیش می یاد من از مدروزی خوشم بیاد یا از رنگ سالی هر چند چون من فقط مشکی نمی پوشم و گرنه همه رونگهارو دوست دارم و میپوشم
این روزها هرچی خونه تکونی کردن با این بادها و گردو خاکی که با خودش آورد یه جورایی تمیزی خونه هارو جبران کرد و خونه ها مثل اولش شد
و خوشبختانه ما فقط یه خونه تکونی معمولی مثل هر ماه داشتیم چون هم بچه کوچیک نداریم هم کم جمعیتیم ، اما برای شگون عید هم شد باز فرشهارو تکوندیند و مبلهارو جابجا کردند من که اصلا خونه نیستم همش محل کارمم آخر سال همیشه همین طوره انگار مردم تمام سال خواب بودن همه کارهاشونو می زارن برای اخر سال
فصل بهار هنوز شروع نشده منگی و خواب الودگیشو به من داده دوست دارم از تو رختخوابم بیرون نیام و تا شب بخوابم صد بار گوشیم زنگ می خوره باز دوباره میخوابم میگم الان الان الان اما فایده نداره باید بلند شم معلم ریاضیمم قربونش برم برای تمام ۵روز تعطیلی اول سال من نقشه کشیده تاچهار جلسه کلاس بزاره
حالا کی روش میشه بگه من می خوام بخوابم ؟
چهارشنبه سوری، وای وای من می ترسم
تــــرقه
نارنجک
، هر کاری می کنم یه کم شجاع بشم و از ترقه نترسم نمیشه خودمم که ترقه رو میندازم زمین میترسم چه برسه به این که کسی دیگه این کارو بکنه ، از مار نمیترسم اما از ترقه و بادکنک پر هوا می ترسم اینم یه مدلشه دیگه چی کار کنم

وقتی مامانم از رسم و رسوم قدیم حرف میزنه آدم کیف می کنه ،می گه قدیم شب چهارشنبه سوری یه مدل آش درست میکردن که بین یه لایه نازک خمیر سبزی معطر می زاشتن و دهانه خمیر می بستن(شبیه متکای ۲*۲)
وبهش آش میانپریا (جوشواره)می گفتن که البته مامان هنوزم برای ما درست می کنه و میگفت هر وقت یه کوزه یا خمره ای ترک بر میداشت گوشه انباری برای شب چهار شنبه سوری نگه میداشتن و شب چهارشنبه سوری اون پر آب میکردن و از بلند ترین نقطه پشت بوم خونه مینداختن توی کوچه و یه جوری نظر قربونی بوده شاید دقیق وجه تسمیه شو نمیدونم باید تحقیق کنم و دیگه این که آتیش بزرگی می کردن و مثل شب یلدا همه فامیل خونه یه بزرگتر جمع میشدن و از روی آتیش می پریدن و
شعر معروف زردی روی من به تو سرخ توبه روی من می خوندن و مادرها آخر ی که آتیش تموم میشده از خاکستر اون روی صورت بچه هارو میکشیدن تا هم چشم نخورن و شادی شون برقرار بمونه و هم یه جورایی شبیهه عمو فیروز بشن ، مامان میگفت اون موقعها ترقه نبوده اما کبریتارو پدر بزرگم روی هم میزاشته و یه جور ترقه درست میکرده که فقط یه خورده صدا داشته و کسی مجروح و مریض نمیشده مثل این روزا ، گرچه از خیلی ار رسمو رسوم خرافاتی خوشم نمی یاد اما بعضی رسم هارو که نشانه شاد بودن و شادموندن هست دوست دارم و احساس می کنم توی این رسم ها تو هم با مردم می خندی![]()
خیلی دلم برای تنگ شده احساس می کنم هیاهوی شهر صدای منو گم کرده دلم می خواد برم کوه وقتی توکوه ومخصوصاًبالا کوه خودمو به تو نزدیک می بینم تو همیشه به من نزدیکی اما من بالا کوه خودم به تو نزدیک میبینم![]()

این چند روز نزدیک چهارشنبه سوری آدم نمیدنه چی کار کنه تا از ترقه ها در امان باشه با ماشین و پیاده فرقی نمی کنه فقط باید کمتر بیرون بری آتش در ایران باستان نماد خیلی چیزها بود خیلی چیزهای خوب مثل گرما نور وپاکی وانرژی اما نمیدونم ترقه تو قرن ما نماد چیه نماد ناآرومی دلهای نماد بی سامانی جوونهامون نمیدونم خدایا قلبهامون آروم کنه محیطمون رو آروم می کنیم ، آمین ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام عزیزترین عزیزم

آخر سال که میشه هر چی به لحظه تحویل سال نزدیک می شیم من احساس می کنم زمان سریعتر میگذره وکلاً این چند سال این شکلی بوده و مثل باد و برق گذشته و باورم نمیشه وحالا بازم داره یه سال دیگه تموم میشه و بازم من وقت کم می یارم و همه انتظارات خودشون از آدم دارن، دوست دارم عید ۶ ماه دیگه بیاد تا من وقت کنم انتظارات همه رو برآورده کنم
اما میدونم که نمیشه و کمتر از دوهفته دیگه ما تو سال جدید هستیم ، گاهی وقت ها با خودم میگم اگه روز شماری نبود و تقویم، ما هیچ وقت فکر نمی کردیم که امسال گذشته و افسوس نمی خوردیم و هیچ وقت فکر نمی کردیم که چند سال زندگی کردیم ،به هر حالا این چند ماه نمیدونم شاید به خاطر فشاری بود که برای مطالعه به خودم آوردم مرتب تو وقت مشکل داشتم ولی مامانم می گه مگه انیشتن ۲۶ ساعت بوده شبانه روزش که تو ۲۴ ساعت کمته، یکی نیست بگه اخه اون دوتا نیمه مغزش به هم پیوسته بوده نه این که دو نیمه مغز من با هم قهر هستن (البته این نتیجه خودمه از درس خوندنم
) نمیشه از حق گذشت من راجب خودم و مخصوصا راجب مطالعه به خودم سخت میگیرم و قبول داره اگه خواب نمی بود و ناتوانی من در بی خوابی وضعیتم بهتر بود، دوستم اعظم شمال این ترم درسش تموم شد وفوقشو گرفت ، وقتی فهمیدم با معدل ۱۹ فارغ التحصیل شده با اون همه مشکلاتی که داشت هم بهش آفرین گفتم همه یه جوال دوز به خود تنبلم زدم والبته به شوخی بهش گفتم جایی نگی من دوستتم آبروم میره اخه دختر یکی فوق با معدل ۱۹ قبول میشه پایاننامش که دیگه ابروی من برده بود از بس تحقیق کرده
گفتم مطمئن باش هیچ جا استخدامت نمی کنن تو باید از ایران بری اخه ایران معدل بالارو می خواد چی کار نگاه کنن به معدل مدرکت میندازنت بیرون
برای یه سور حسابی دعوت شدم شمال اما
دریغ و دو صد افسوس که نمی تونم هیچ جا برم تا تابستون فقط سفرهای کاری ![]()
از تولدم که مریض بودم دکتر بهم گفت بهتر پیاده روی کنم چون یه دفع به خاطر درسو مشق باشگاه گذاشتم کنار برام مشکل پیش آمده بود حالا حداقل راه برگشت به خونه رو پیاده میرم عجب هواییه و هر شاخه ای رو که نگاه می کنه زیر پوستش ورم کرده و در حال انفجاره بعضی از درخت ها هم پیش دستی کردن و جونه های زنگوله مانندشون آویزونه و باد تکونشون میده وقتی نفس می کشی تا عمق ریه هات پر اکسیژن میشه انگار می تونی حس کنی مولکولهای اکسیژن که همین الان تنفس کردی رو توی رگهات، دیروز تو فامیل یه نی نی دنیا آمد اولین دختر توی فامیل خاله اینا اخه تا حالا همه بچه ها و نوه هاش پسر بودن و دختر نداشتن و امروز قرار بریم ببینیمش نی نی کوچولو رو، دلم براش می سوزه که به دنیا آمده اما چه میشه کرد به نظر من بچه دار شدن تنها مسئولیت که هیچ وقت تمومی نداره نه میشه ازش جدا شد نه ازش متنفر پس بهتر صورت مسئله رو پاک کنی
دیروز وقت برگشتن به خونه (اخه محل کار من تا خونه حدود ۴ کیلومتر فاصله داره) یه دختر بچه رو دیدم که از شلوغی خونه و تمیز کاری مامانش استفاده کرده بود و کفش های پانه بلند مامانش پوشیده بود و امده بود تو کوچه و واسعه خودش حال می کرد ، یاد کارهای بچگی خودم افتادم که چقدر دوست داشتم بزرگ بشم و اکثر بچه ها دوست دارن زود بزرگ بشن فکر می کنن بزرگ بشن همه دست از سرشون بر می دارن اما نمیدونن فقط نوعش تغییر می کنه ، دوست دارم زودتراین تابستون بیاد تا یه چند روزی رو تنهایی و به دور از همه برم سفر جایی که هیچ کسی رو نشناسم ، بچه که بودم می ترسیدم جایی برم که برام غریبه اما حالا لذت می برم وقتی جایی هستم که تا حالا نرفتم و هیچ کسی رو اونجا ندارم همیشه می گم کاش من پسر بودم یا وضعیت دختر ها تو ایران بهتر بود وقتی تنهایی مسافرت میرم و به شهری میرم که تا حالا نرفتم باید برم اماکن شهر و اجازه اقامت تو هتل بگیرم و همیشه به یه دختر تنها گیر میدن فکر می کنن از خونه فرار کردی
اما اگه پسر باشی نه هیچ مشکلی نداره حتی رو چمن های پارکم می تونی بخوابی ( آه ه ه ه آزادی کجایی آزادی) خوب بهار وقتی دیدار صمیمی تر من و خدامه اخه از صدای دعوای گنجشکا گرفته تا باد که صورتتو قلقلک میده آدم یاد خدا میندازه ،از شکل های جور واجور ابرا گرفته تا رنگ آبی منحصر به فردش آدم یاد خدا می ندازه ،از جونه های نازک درختا کنار پوست ضمختشون گرفته یا جنب جوش مورچه ها آدم یاد خدا میندازه خدا یا شُکرت

"استاد الهه قمشه ای حرف قشنگی رو میزمد راجب این که نمیشه به وجود خدا شک کرد همون مطلبی که در قرآنم بهش اشاره شده و می گفت یعنی هر چیزی رو که تونستی بهش شک کنی مطمئن باش خدا نیست و هر وقت به چیزی رسیدی که نتونستی بهش شک کنی بدون به خدا اون خداست ". واقعاْ مگه غیر از این می تونه باشه وجود نازنینت![]()
لطفاً برام دعا کنید چهار مثقال پشتکار به وجود من اضافه بشه![]()

مرد : آره،دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم.
زن: میخوای من از پیشت برم؟
مرد: نه،فکرش را هم نکن!
زن: منو دوست داری؟
مرد : البته!
زن : آیا تا به حال به من خیانت کرده ای؟
مرد : نه،چرا چنین سوالی میکنی؟
زن : منو مسافرت میبری؟
مرد : مرتب.
زن : آیا منو کتک میزنی؟
مرد: به هیچ وجه،من از این جور آدما نیستم.
زن : میتونم بهت اعتماد کنم.
پنج ماه پس از ازدواج
همین متن را این دفعه از پایین به بالا بخوانید
خوب اینم از این زندگی این روزها مشابه این مکالمه هارو زیاد می شنویم ، مثلاً همین امروز اینقدر که سرم شلوغه و وقت نمی کنم
دوستام ببینم صبحانه دعوتش شدم خونه![]()
دوست نوشین ، نوشین چند ماهی هست که زندگی مشترکشو شروع کرده اما ازحرفای نوشین فهمیدم چنگی به دل نمی زنه و یه جورایی انگار تو صرافی هستی تا تو یه زندگی مشترک هر چیزی در مقابل چیز دیگه داده میشه ، مثلاً امشب خونه مامان این هستن فردا شب حتما خونه مامان اون یکی باشن یا مامان این می خواد بیاد میوه درج یک مامان اون می خواد بیاد باید از همون میوه بخرن و یه کم که برام حرف زد دلم براش سوخت از یه طرفش خوشحال شدم که گیر این جور زندگی کردن ها نیفتادم حالم بد میشه از این بده بستونهایی که اسمشو میزان زندگی مشترک بیشتر به معامله کردن می مونه و شوهر نوشین نمیزاره حتی درسشو ادامه بده با اون که دانشگاه دوتا خیابون پایین تره و می تونه راحت درسشو بخونه البته همین جوری هم نوشین به شوهرش خیلی سره وخوب دیگه این اشتباه خانوادشه که اعتقاد دارن دختر باید زود شوهر کنه و حتی دوران نامزدی و عقد هم نوشین می گفت دوستش ندارم اما به خاطر خانوادم چیزی نمی گم نه این که این دوست نداشته باشه می گفت کلاً نمی خوام فعلاً ازدواج کنم اما اصرار خانوادش باعث این ازدواج شد ، و همراه نبودن شوهرشم به این دل سردی دامن زده و یه زندگی خشک و چهار چوبی رو درست کرده ،واقعا تنهایی نعمتی هست در مقابل این نوع زندگی کردن ،

اما حرف زیادی نداشتم در مقابل حرف های نوشین فقط بهش گفتم می تونه با شوهرش رابطه دوستی برقرار کنه و تا کم کم برای همدیگه گذشت کنند ، اما خود نوشینم مقصر هست هیچ کسی نمی تونه آدم مجبور به هیچ کاری کنه و بی تفاوتیش و سهل انگاریش تو ازدواجشم به کار گرفت البته تو یکی دوسال اول هر ازدواجی ممکنه این مسائل پیش بیاد چاره نیست دو نفر از دوتا فرهنگ مختلف زیر یه سقف زندگی کنند این مسائل رو هم داره که البته کمبود آگاهی و اطلاعات هم به این مسائل دامن میزنه بهش پیشنهاد کردم حالا که نمی زاره درس بخونه عضو یه کتاب خونه بشه و مطالعه رو شروع کنه ولی متاسفانه اهل این کار هم نیست و این باعث میشه چهار دیواری خونه بیشتر اذیتش کنه اما من اعتقاد دارم اگاهی می تونه خیلی از اختلافات حل کنه مثلاً دوران عقدش مشکلات خیلی زیادی رو در برقراری ارتباط داشت با شوهرش که با یه سی دی آموزشی که من از اینترنت دانلود کردم براش مشکلش تا حد زیادی حل شد و یکی دو جلسه مشاوره باعث شد تصمیم عجولانه نگیره ، و یکی دیگه از مشکلاتشون اینه که با هم حرف نمیزنن یعنی راجب یه مشکلی که دارن مثل دو تا آدم عاقل و بالغ پیشت یه میز نمی شینن حرف بزنن و به مشکل به عنوان به مشکل مشترک نگاه کنند هر کدومشون از دیدگاه خودش دیگری رو مقصر میدونه و وقتی باید حرف بزنن فقط تختشون جدا می کن که این خیلی بده، امیدوارم دوستان دیگه که ازدواج کردن تا یه مشکلی پیش می یاد فکر نکنن که اینجا آخر دنیاست و به جای منفی بافی و دنبال مقصر گشتن سعی کنن مسائل با صحبت کردن حل کنن نه با داد و بیداد و قهر

من فکر می کنم ما هنوز برامون جا نیفتاده که چرا می گن ازدواج مقدس هست و هنوز قداست این مسئله رو درک نکردیم که ازدواج برای این مقدسه که دو روح یکی میشن و دست من دست تو و دست تو دست منه میشه ، شاید کسی بگه خیلی آرمانی هست این جور فکر کردن اما من زن و شوهر های زیادی رو دیدم این شکلی بودن و اصلاً ازدواج یعنی همین وگرنه آدم با کسی هم خونه میشه دیگه چرا جشن بگیرن و برن ماه عسل یه هم خونه هم می تونه کنارت نهارو شام بخوره و تو اتاقت بخوابه و به نظر من وقتی یه خانم یا آقا به سن ازدواج میرسن که این مسئله رو باور کنن و اون موقع انتخاب عاقلانه باعث یه خوشبختی نسبی میشه خدایا حالا که می خوای کسی تنها نباشه،تنهایی ازش گرفتی تنهاش نزار،آمین



