![]()
گاهی وقتا به این فکر می کنم که هستی و جهان یعنی چی از کجا شروع شده و به کجا می رسه و چی باعث خلقش این همه شده ، وقتی به درون خودم نگاه می کنم ترس تمام وجودم پر می کنه چون جهانی بزرگتر از چیزی که در خارج از خودم می بینم در درونم وجود داره

ووقتی اول کلمه آشنایی بین من و هر کسی رد و بدل میشه این جهار دارای یه جهانی در کنار خودش میشه که مولودی از جهان من و جهان دیگریست و این خود هستی نو به وجود می آورد هستی که من و او خلق کرده ایم هستی که زاده ماست فرقی نمی کنه که من و او چه کسی هستیم با چه خصوصیات یا رفتاری و رابطه جهان تازه هست ،

گاهی نمیشه به راحتی بیان کرد که یک رابطه از هر نوع که باشه و با هر کسی یه جهان رو به وجود می یاره اگر چه زیاد ملموس نیست و هین رابطه می تونه جهان و جنس و عمر و رنگ و نور اون مشخص کنه درست مثل توده های سحابی که هیچ چیز خاصی نیستن که بخوای تعریفی براشون بدی جز غبار و گاز اما همین غبار و گاز هم ستاره به وجود می یاره و هم ستاره هارو از بین می بره درست مثل رفتار های ما در رابطه ها هم زادگاه هم قبرستان ،

اما این رفتار های ما که برخلاف عمر ستارگان رنگ جهان میان ما رو مشخص میکنه مقدار نو و فاصله اما فاصله از چی ما چه طور می تونیم بگیم یه ستاره دوره و یکی نزدیک از چی ما همیشه مقیاسمون از دوری یا نزدیکی بزرگی یا کوچیکی هر چیزی خودمون هستیم وقتی به یه اتم می گیم خیلی کوچیک که خودمون مجبوریم با یه میکروسکوپ اون ببینیم و وقتی به یه ابر ستاره می گیم بزرگ که از ستاره ما که خورشیده خیلی بزرگتره و از هستی پیرامونمون اما همه اینا از مرکز هستی به یه اندازه دور هستن و همه اینا برای کل گیتی اونقدر ناچیزن که کوچکی یا بزرگی هیچ کدوم مطرح نیست ،

وما آیا می تونیم قانون مقایسه و مقیاس از رابطه هامون حذف کنیم و بدون هیچ قید و شرطی مثل یه گیتی به رابطه هامون نظر کنیم شاید اون موقع دیگه یه کلام یا یه رفتار نتونه رنگ و نور و فاصله هامون تغییر بده،

و برعکس یه سحابی که می تونه ستاره رو که به دنیا می یاره از بین ببره ما نمی تونیم یه دنیایی رو که به وجود می یاریم از بین ببریم هر چند نور کم و فاصله رو زیاد کنیم هر چند مقیاس هارو کم یا زیاد کنیم باز هم یه رابطه مرگ و نیستی نداره چون در درون ما هر چه هست زندگی هست و زندگی و این همه از قدرت بی انتهای خدای هستی هست،

پس اگه شنا بلدیم یا بلد نیستیم تنها راهش شناور شدن در دریای نامتناهی خداست که می تونه چشم گیتی نگری رو به ما ببخشه و مثل یه خورشید به زمین بتابیم و مرداب و جنگل و سبزه و صخره برامون معنی

چشم ها را باید شست
نمیدونم چرا با اون که وجودم همه توست بازم ازدلتنگی تو دیونه میشم
خدای عزیز به ما کمک کن چشمامون باز کن گوشامون شنوا تا ببینیم حقیقت که باید دید البته وضع دلامون از چشم و گوشمون بهتره و هر جا دلمون حست می کنه دیگه شک نمی کنه و میدونه که عشق اونجاست
مثلا یه سریال شبکه ۲ نشون میده به نام جواهری در قصر مطمئنم که میدونی کدوم میگم خوب همین

دختر نقش اول یانگوم مگه چی داره زیبا ترین دختر که نیست از اون باهوشترم هستن تو دنیا اما همه این دختر دوست داره با اون چشم های بادومیش چرا؟
چون دلش و کارهاش رنگ تورور داره مردم تورو دوست دارم البته در نمادی مثل یانگوم
خدای عزیزم چشمامون باز کن تا تورو در همه جا و همه چیز ببینیم و قلبمون مالامال از عشق تو فریاد برنه همه هستی رو همه دنیا رو همه آسمون هارو
خدای من تو تنها کسی هستی تنها اسمی که با شنیدن و احساسش آروم میشم چرا؟
چرا از تو فقط تو دنیای من یه دونه بیشتر نیست؟
چرا من نمی تونم کپی تورو جایی پیدا کنم؟
چرا عشق که به تو دارم تکرار نشدنیه؟
چرا احساسی که به تودارم یکتاست؟
خدای عزیزم فقط می تونم بگم چون تو خدای عزیز منی
چون تو هستی منی
چون تو معبود منی
چون تو نفس منی
چون تو عشق منی
چون تو همه عالمی
