تبليغاتX
شرط پرواز کال نبودن است ، قاصدکها خبر خوش دارند ، خوش خبر باش که پرواز کنی
صفحه نخست
پست الکترونیک
صندوقچه درد دلا با خدا

نوشته های پیشین
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30

پیوندها
انتظار
ناخوانده
بهار برفی
گربه نجیب
سرای فردا
آینده طلایی
عشق به دنیا
عشق ماشین
کمکم کن خدایا
بهترین های دنیا
قدم های بی صدا
عشق های ایرانی
در سایه سار آفتاب
انجمن تنهایان ایران
تک نوشته های بارانی
آخرین عشق . . . اخرین عاشق
افکار و عقاید شهید دکتر علی شریعتی

خدا اینجاست
گفتگو با خدا

 

ای خدا جون غصه نخور

 

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم


بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم


 

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد


شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم


 

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد


منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم


 

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم


من زمین خورده این ضربه کاری نشدم


 

هرکسی خواست مرا از تو جدا سازد دید 


هر چه کردی تو به من ،از تو فراری نشدم

خط خطی توسط yalda در ساعت 10:17 | لینک  | 

سلام خدای من

وقتی همجنسهایم ضمخت میشوند و گوشه خلوت پیدا نمی کنم تا تورا در خود بجویم تنهایی از سایه

 سرم بلند تر میشودآنقدر بلند که گردنم درد می گیرد تنهایی را زیر پاهایم می گذارم سرم به سقف

 آسمان می خورد آسمان هم از بزرگی تنهایی من جا خورده است  و وقتی جایی برای گذاشتن

 تنهاییم ندارم دوباره در خوردم می ریزمش، به این امید که لحظه با تو بودن تقسیمش کنیم بهتراز چیزی

نداشتن است و در شلوغی پرازدهام  محیط هر روز به سلولی از وجودم که تورا درآن درام پنهاه می برم

میدانی بزرگترین ترسم چیست این که روزی سلولهایم تمام شود و من در شلوغی تو را گم کنم

با تمام وجود میدانم تو مرا گم نخواهی کرد اما من ؟ من می توانم دوباره از هجوم وحشی این حسارها

 بگذرم

حواسم که پرت می شود دما از دستانم می افتد زمین و دستهایم یخ می کند و باید دوباره فرار کنم فکر

 می کنی دوباره پیدایم می کنن همجنسهای ضمختم را می گویم فکر می کنی دوباره آرامشم را غصب

 خواهند کرد

 

باید رژیم بگیرم اخر پلک هایم زیادی سنگینی می کنن خوابم را گم کرده ام ، یاد آمد آدرس خواب را

پشت پلکهایم نوشته ای اما چطور بخوابم وقتی برای دیدن آدرس پلکم را جمع می کنم

چقدر گنجشک ها کم شده اند فکر می کنی هنوز گنجشک به اندازه کافی هست؟ که بند های سبد را

 به سوی تو پرواز دهند؟

من همیشه و هر روز درون سبدم و منتظر تا به اندازه کافی گنجشک پیدا کنم شاید روزی برسد که

گنجشک ها مرا درون سبد برای تو بیاورند ،مواظب نگران نباش سبد دولایه است پاره نمی شود و من

سقوط نمی کنم میان همجنس های ضمختم سکوت می کنم گنجشک ها نباید بترسند اگر بترسند

می پرند بدون من و من دوباره اسیری میان جنس از میان چشم های مه گرفته ام فقط گرمای خنده ات را

 حس می کنم دوباره فکر می کنی  که من بچه ام؟

میان زرورقی درون شهر چقدر کارش کشته ام؟

بخند ،کودکیم قلقلک شده و طفل درونم  اخخخ بد شده

تمام پنجره غربت وطن شده است زمان زمانیست که دلم تنگ شده است  ببین حواسم دوباره پرت شده

 است دما  درونم چه سرد سرد شده است  دوباره سر من شانه می طلبد نگو زمانه بد شده  است

ستاره کم شده است

 

دوباره آمدی بوی سیب ،عطر بید ... دوباره امید می آید

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 16:18 | لینک  | 

 

سلام خوب من

وقتی مثل الان تنها می شم(همکارها رفتن نهار ) و می تونم تورو بیشتر حس کنم

احساس شادی بیشتری می کنم و آهنگ مورد علاقم با صدای دلخواهم گوش میدم

 و گرمای  محیط سرمای بیرون که از سمت پنجره به صورتم می خوره دلچسب تر

می کنه و پاییز به اوج زیباییش رسیده (کاش میشد چند روز برم جنگل فوقالعاده زیبا

 شده)

و من هر روز بیشتر از روز قبل لذت می برم اخه میدونی که فصل های سرد

فصل های مورد علاقه منه (هر چند من سرماییم)و میدونی که از گرما بیزارم و

 وقتی هوا گرمه کلافه میشم از کلافگی گفتم یاد یکی از دوستای  افتادم بزار

 کلاً بگم چی شده

یکی از دوستا می خواد با کسی ازدواج کنه که خانوادش راضی نیستن و سر تردیدی

 که داشت من  یکی از بهترین مشاوره های خانواده رو  که از طریق بچه های

  روانشناسی پیداکردم بهش پیشنهاد دادم با مشاور صحبت کرد ولی وقتی حرفاشو

 بعدمشاوره شنیدم دیدم چقدر بین آدما فرق هست و آیا میشه به دوست داشتنی

که فقط با یه جلسه مشاوره ممکنه برای همیشه اززندگیت بندازیش بیرون یا برای

    همیشه نگهش داری  دوست داشتن گفت اونم از نوعی که بخوای باهاش ازدواج 

کنی

میدونی چی گفت ؟گفت من حالا که رفتم پیش مشاور دیگه خیالم راحت که

 هر چی بشه تقصیر من نیست حرف مشاوره و حرف علم  

بهش گفتم منظورت چیه گفت اخه خوب بشه یا بد نمی گن نفهمیدی و عمل کردی

 واقعا چرا تو کشور ما این جوریه چرا فکر می کنیم کسی بهتر از ما خودمون

می شناسه؟

 

چرا همش می خوام تقصیر کارهامون گردن دیگران بندازیم چرا نمی خوام اگه کاری رو

 انجام میدیم مسئولیت هاشم به عهده بگیر و عواقبش رو ،چرا فکر می کنیم اگه یه

مشاور (بهترین مشاور دنیا) بگه شما میتونید با هم ازدواج کنید یا نمی تونید با هم

 ازدواج کنیددیگه مغزمون قفل می کنه و خودمونو راحت می کنیم و صورت مسئله

روپاک می کنیم اگه این طور باشه بعد مشاوره با سه مشاوره متفاوت دچار بحران

 شخصیت میشیم و خودمون گم می کنیم و من نه منم میشیم

مشاوره

ما (خودم ) هنوز یاد نگرفتیم که بعد یه مشاوره از  مطلب گفته شده میشه

 چند تا نتیجه گرفت به ساده ترین نتیجه اکتفا نکنیم چه طور انتظار داریم یه مشاور

 توی ۴۵ دقیقه بهترین راه حل به ما بده و ما فکر نکرده مثل یه قرص و دارو اون به

زخم زندگیمون بزنیم اگه این بخوام ،بی شباهت به معجزه خواستن نیست

در جهانی که پزشک ها با همه وسایل عکس برداری و آزمایشات و ... در تشخیص و

درمان بیماری های فیزیکی ما موندن چه انتظار داریم یه مشاور شخصیت و روح و

 درون مارو درک کنه و بشناسه و بعد بااولین پیشنهادی که داد ما آتیش بزنیم به تمام

 افکار خودمون و نظرات مشاورمون تمام وکمال جا گزینه نظرات و عقاید خودمون کنیم

 تغییر چیز خوبیه به شرطی که با شناختن باشه نه از روی تقلید و لزوماً تمام افکار و

 نظرات یه مشاور راجب ما نمی تونه درست باشه

به هر حال جاتون خالی مخ هنگ کرد وقتی می خواستم این مطالب به دوستم

بگم تا زندگیشو یا عشقشو به باد فنا نده

در اخر فهمیدم که این دوست ما خودش می ترسه تصمیم بگیره و دنبال یه قربانی

برای خودش می گرده تا مسئولیت کارهایی رو که قصد انجامشون داره با اون تقسیم

کنه برای همین خودمو جمع و جور کردم و وبی اون که دیگه راجب مسائلش حرفی

 بزنم بحث عوض کردم خلاص

اخه فهمیدم این دوست ما میدونه کارش تا چه اندازه درست و تا چه اندازه نادرسته

فقط خودشو زده به  خواب و همه ما میدونیم اونی که خوابه میشه بیدارش کرد اما

 اونی که خودشو به خواب زده هرگز

خدایا مارو بیدار نگه دار و نزار هیچ ترسی شوق پریدن از ما بگیره

وکمکمون کن تا درک درستی از دوستی داستدار بودن و دوست داشتن داشته

باشیم

دوستی یعنی؟

 

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 14:41 | لینک  | 

سلام خدای مهربون من

میدونی که چند هفته هست برای این که دیگه تو ریاضی لنگ نزنم یه معلم ریاضی می یاد خونه و بهم

درس میده و خودت بهتر از هر کسی میدونی که مغز من از ریاضی مثل دل تو پاک پاکه

اخه میدونی که تقصر من نیست تقصیر این که معلمای ریاضی دبیرستانم اصلا برام جذاب نبودن منم

 همش کاری می کردم که از کلاس بندازنم بیرون وبرم با بچه ها تو زمین والیبال بازی کنم

 

اما حالا که به قول بزرگترا سرمون به سنگ روزگار خورده و جدا از درس دانشگاه و بقیه مسائل اگه در

آینده بچه داشته باشیم شرمنده یه سوال ریاضیش نشیم  دارم یاد می گیرم

وقتی مسئله هایی که به نظرم خیلی پیچیده میی آمد حالا بهتر از سالها دبیرستان می تونم بررسی

کنم خوشحال میشم (البته هنوزم  هم ریاضی دوست دارم هم ازش می ترسم اخه آدم از تمام

ناشناخته ها می ترسه)

تو تمام بررسی ها و مسائل و معادلات و توابع و ....... همیشه یه X هست که باید مقدارشو پیدا کنی و

همیشه تمام مسائل اینقدر قشنگ کنار هم می شینن  که گاهی با خودم فکر می کنم ریاضی ساده

ترین درس دنیاست

و این نظر منو به فکر میندازه یاد تو می افتم یاد این که تو جواب X هایی رو میدونی که ریاضی دانهای

بزرگ هنوزپیداش نکردن و خیلی راحت جلو هر چی جواب ندارن براش می نویسن" تعریف نشده "

خدای عزیزم بیا به ما کمک کن تو زندگی توی معادلات زندگی بتونیم راه درست بریم بتونیم از تمام

معلومات و مجهولات زندگیمون آگاه بشیم چرا که اگه داشته ها و نداشته ها و خواسته های خودمون از

زندگی ندونیم اون موقعس که امید در وجودمون می میره

خدای تنهای من کمک کن تا ما مسائل زندگیمون با دید بازتر ببنیم و به قول معلمم که می گه درک و فهم

 مسئله نصف راه حل هست بیا کمک کن تا ماحداقل درک کنیم مسئله ما چیه چی می خوام چی داریم

 و چی نداریم

و تمام این نظم این حساب از بودن توست از وجود نازنینه که حتی یه مولکول اضافه تو دنیا نداره حتی

یه  y تو مسئله زندگیمون بی خودی وارد نمیشه

و ن برای همه این چیزها تورو سپاس می کنم و کاش می شد بتونم خودمو تو بغل بگیرم چرا که همیشه

 صدای تو و وجود تورو در درون خودم میشنوم و احساس می کنم

البته میشه من خودم در آغوش بگیرم به شرطی که مجید دلبندم باشم

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 15:28 | لینک  | 

سلام عشق من

کاش میشد شادی هارو مثل آب که از کاسه سر ریز میشه وقت سر ریز شدن شادی از وجود به کسی

بخشید البته میشه دیگران شاد کرد اما اکثر آدما اونقدر خودشون توی مشکلات غرق کردن که دیگه به

این راحتی نمیشه خوشحالشون کرد

کاش ما آدما وقتی بزرگ میشیم حس های پاک بچگیمون از دست ندیم و یه جایی کنج دلمون 

قایمشون کنیم تا برامون بمونه

احساس زیبا و یه لبخند چه فرقی می کنه وقتی از داشتن یه خونه بزرگ حاصل بشه یا از شنیدن یه

جوک یا از گرفتن یه شکلات یا آدامس

یادتون وقتی بچه بودیم وقتی قرار بود برامون پفک یا شکلات بخرن چقدر خوشحال بودیم حداقل تا موقع

 که شکلات یا پفک داشتیم شاد بودیم اما حالا وقتی یه ماشین آخرین مدل می خریم یا وقتی یا خونه

 بزرگ و شیک می خریم فقط چند ساعت یا چند روز خوشحالیم بعدش دوباره همون مشکلات و غصه

های قبل سراغمون می یان یا بهتر بگم سراغشون می ریم

خدای من می ترسم احساسم به کسی بگم

این که زیادی احساس خوشبختی می کنم

این که خوشحالی و سرور به پوستم فشار می یاره تا بپره بیرون و دلم می خواد این همه انرژی رو در راه

 مناسب مصرف کنم

فقط یه چیزی رو اگه مطمئنم باشم دیگه مشکل نیست این که الان چند تا دوستم داری این که بدونم این

 چند روز زدم به در چند تا از دوست داشتنت کم شده

خدای عزیز توی دنیا خوشبخت تر از منم کسی وجود داره ؟

خط خطی توسط yalda در ساعت 11:42 | لینک  | 

خدای من سلام

هر روز آمار بیشتری میرن مکه نه یکبار بلکه دو سه چهار یا بیشتر و اینم شده یه جور به رخ کشیدن بین

 خانم های مسن تر که این ۱۷۰۰ بار که میرم مکه بقیم می گن انشاالله قبول

چی چیو قبول مگه تو خودت نگفتی که باید از دل به کعبه رسید وگرنه فرقی بین کعبه و بتخانه نیست

ژس چرا اینا این جوری شدن  وقتی هم حرف میزنی به چشم یه کافر بد جنس نگات می کنن

اماخدای عزیزم چرا ما همه حرفای تورو یادمون نمی مونه چرا فقط قسمت هایی رو که دوست داریم بزگ

می کنیم و جاهایی رو که دوست نداریم اونقدر کوچیک می کنیم که به چشم نیاد اینو من در تمام ادیان

دیدم و در اسلام  واییییییییی آب در کوزه و ما تشنه لبا میگردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

کعبه را گفتم تو از خاکی و منم خاک

چرا باید به دور تو بگردم؟

نداآمد تو با پا آمدی باید برگردی

برو با دل بیا تا من بگردم

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 10:10 | لینک  | 

بنده

 آنگاه به خدا نزديك تر

 است كه از اوخواهد

 

و

 آنگاه به خلق  

  نزديكتراست،

                     كه از آنها نخواهد

خط خطی توسط yalda در ساعت 11:0 | لینک  | 

در هیاهوی کلاس کسی فریاد می کند معلم امد

همه ساکت سر جایشان می روند و مبسر میگوید برپا و معلم می پرسند

این زنگ چه درسی داریم بچه

ها فریاد می زنند علوم

معلم می گوید حالا نوبت این رسیده که همه موجودات را دسته بندی کنیم

تا کجا پیشرفته ایم ارشد

کلاس می گوید آقا آبزیان تمام شد. معلم می گوید حالا نوبت پرندگان

هست پرندگان و روی تخت

می نویسند

پرنده یعنی هر جانداری که بال داشته باشد پرند و ............

واز بچه ها می خواد نام پرنده هایی که پرواز می کنن و پرواز نمی کنند

را مشخص کند

چند دقیقه بعد معلم می گوید کافیست و می پرسد

شادان تو پرنده هایی رابگو که پرواز نمی کنند شادان می گوید خروس

،مرغ ،جوجه ،طاووس

انتظام تو هم نام پرنده هایی را بگو که پرواز می کنند

انتظامی می گوید: گنجشک ،عقاب ،کبوتر، قیصر امین پور

آری قیصر نیز پرواز کرد مثل قاصد مثل گنجشک مثل کبوتر

 

 

قیصر صبح پرید مثل گنجشک ها شاد شاد

حجم زمین وسعت آسمان نداشت

قاصدکها وقتی رسیدن می شوند می پرند

 ما هنوز کال مانده ایم

 

ما نیز خواهیم پرید

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 8:57 | لینک  | 

خود را بباز تا خود را بیابی

 

چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملاْ

استثنایی-یک فیلسوفُ و در عین حال یک عاشقُ یک سرسپرده.بندرت اتفاق می

 افتاد -یک ذهن موشکافُ ذهنی نافذ، اما با با قلبی سرشار

مردی به نزد او امد و پرسید :((راه رسیدن به خدا را نشانم بده)) رامانوجا پرسید

((هیچ تا به حال عاشق کسی یوده ای؟))

سوال کننده ژرسید: راجب به چی صحبت می کنی،عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام .

 من از زن چنان می گریزم که ادمی از مریض می گریزد. نگاهشان نمیکنم، چشمم را

 به رویشان می بندم.

راماجونا گفت : با این همه کمی فکر کن،ُ به گذشته رجوع کن، بگرد جایی در قلبت

 آیا هرگز تلنگری از عشق بود -هر قدر کوچک هم بوده باشد.

 

مرد گفت : من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم - نه عشق .یادم بده چگونه دعا

کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی- و من شنیده ام که شما عارف

بزرگی هستی . به اینجا امده ام که به سمت خدا هدایت شود-نه به سمت امور

دنیوی.

رامانوجا به مرد گفت :پس من نمی توانم به تو کمک کنم. اگر تو تجربه ای از عشق

نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. بنابراین اول به

زندگی برگرد و عاشق شوُ  و وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی،آن وقت

نزد من بیا،چون که یک عاشق قادر به درک عبادت است . اگر نتوانی از راه تجربه به

یک مقوله غیر منطقی برسی ، آن را درک نخواهی کرد و عشق عبادت است که

توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده - تو حتی به این چیز

سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی .عبادت عشقی است که به سادگی داده

نمی شود -فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی . تلاش

فراوان برای رسیدن به این مقام باید صورت گیرد. برای عشق نیاز به تلاش نیست -

عشق مهیاست= عشق در جوشش و جریان است و تو آن را پس می زنی.

و اگر شما هم تا به حال عاشق نشده ای- لحظه ای درک مکن- وقت را هدر مده -

فوراْ عاشق شو- زیرا که زندگی قادر نیست به تو اوجی فراتر از عشق بدهد. و اگر

قادر نباشی به اوج طبیعی ای دست یابی که زندگی پیش پای تو می گذارد-  ظرفیت

 و ارزش دست یافتن به هیچ اوجی والاتر را نخواهی داشت .

مراقبه اوجی بالاتر از عشق است . اگر نمی توانی عاشق باشی و ظرفیت عاشق

شدن را نداری مراقبه به درد تو نمی خورد.

ارسطو می گوید Aهمان A است و B همان B است و  A  نمی تواند B  باشد . این

یک فرآیند منطقی ساده است . اگر از یک عارف بپرسی به شما می گوید: A همان

A است و B همان B است . اما A  می تواند B  بشود و B  می تواند A  بشود

 

زندگی در قالبهای  استوار و لاینتغییر ریخته نشده . زندگی در جریان است ، از قطبی

 به قطب دیگر در حرکت

((کتاب زندگی به روایت بودا فصل اول))

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 11:28 | لینک  | 

> < > <