« شب خدای یلدا»
«صبح ِ امید» ونمادِ پایداری در فرهنگ ایران

دیگان یا یلدا
از جمله جشن های بزرگ ایرانیان است که در ماه دی و به نام جشن دیگان برگزار می شده است.
همانطور که میدانیم شب چله یا شب یلدا در اول دی برگزار می شده و ایرانیان از اول دی تا 10 بهمن را چلهء بزرگ می گفتند و چلهء کوچک از 10 بهمن آغاز می شد و تا 12 اسفند ادامه داشت.
این دوره از روزهای فصل زمستان را از آن جهت «چله کوچک» می گفتند که کم کم سرما رو به کاهش می نهاد و طلییعهء بهار به آرامی پدیدار می شد..
واژهء یلدا
این کلمه اصل سریانی داشته است و با واژهء میلاد و تولد در زبان عربی نسبت و پیوندی دارد. نوشته اند که : مسیحیان سریانی این کلمه را به ایران آورده بوده اند.
واژهء دی
دی از « دا» به معنی دادن و آفریدن است و دادار یا تاتار هم که صفت فاعلی آن است به معنی آفریدگار و آفریننده و آفرینشگر است .
این جشن دیگان جشن باززایی خورشید است و میلاد میترا یا مهر شکست ناپذیر در کشور های اروپایی در 21 دسامبر جشن گرفته می شد. می دانیم که میترائیزم از طریق امپراطوری روم در اروپا بسط یافته بود.

تولد مهر ، به علت اشتباه در کبیسه در قرن 4 میلادی در 25 دسامبر واقع شدو کلیسا این روز را به عنوان تولد مسیح تثبیت کرد. پیش از آن تولد مسیح در 6 ژانویه برگزار می شده است.
پس جشن تولد مسیح همان جشن میلاد میترا ، یا مهر یا خورشید است.
تولد مسیح و مهر یا میترا و سوشیانت در یک شب یلدا به هم پیوسته و صورت تمثیلی گرفته است.
در واقع ، این جشن کهن ایرانی ، یعنی جشن باززائی خورشید ، مثل جشن های کهن ِ دیگر ، هرچند ریشه های دینی داشته اند، با این وجود همواره مستقل از آئین ها و مراسم رسمی مربوط به ادیان برگزار شده اند و از همین روست که تا امروز پایدار مانده اند و دوام آورده اند.
آئین های شب یلدا هم به خاطر انعطاف پذیری ها و انطباق با عُرف جاری در دوران همای مختلف ، همواره به دور و مجرّد از شائبه ها و مستقل و بی اعتنا به تعهدات دینی ، همواره در طول تاریخ ایران برگزار شده اند و کسی نتوانسته است آنها را به تعطیل بکشاند.
البته از آنجا که کشور ما پیوسته در معرض یورش ها و تاخت و تاز بیگانگان واقع بوده این آئین ها نیز همچون همهء عناصر فرهنگ ملی ما دشمنان فراوانی داشته اند و همواره بوده اند بیگانگان یا بیگانه شدگانی که به واسطه ء شیشه های کبود مذهبی و ایدئولوژیک خود به چشم تحقیر یا نفی در آنها می نگریسته اند . طبیعتاً ، نگاه ها و جهان بینی ها و افکار سلطه گرانی که به جبر و زور و تجاوز مردم ایران را به موالی و رعایا و باج دهنده و خراج گزار و جزیه بخش ِ خود بدل کرده بودند چندان دل ِ خوشی از مراسم و آئین های آنان نداشته اند . و از آنان بدتر ـ مثل همیشه و همین امروز ـ رفتار کاسه های داغ تر از آش ایرانی یعنی نودینان متعصبی بوده است که گویی جعفر طیار، پسر عم آنان است یا پستوی خانه شان یک راست به غار حرا گشوده می شود .
با اینهمه ابعاد و جنبه های غیر دینی و عُرفی این آئین ها موجب آن شده است که طوفان ها و مخاطرات را از سر بگذرانند و قوام و دوام خود را حفظ کنند به شکلی که اقوام بیگانه و میهمانانِ ناخوانده نیز خواه و ناخواه آنها را بپذیرند و به برگزاری آنها تن دهند.
ادبیات فارسی بهترین شاهد این نکته است و نشان می دهد که نه تنها پادشاهان ترک و مغول ، بلکه حتی خلفای تجاوزگر عرب هم از این اعیاد و جشن ها بیگانه نبوده اند.(II)
ادبیات فارسی مملوّ از شعرهای فراوانی ست که شاعران به مناسبت و در باره جشن های سده و مهرگان و نوروز و دیگر جشن های ملی و باستانی ایرانیان سروده اند. غالب مدیحه ها و ستایشنامه هایی که فرخی سیستانی ، منوچهری دامغانی و امیر معزی که از جمله شاعران بزرگ دربار غزنویان بودند ، با توصیف این جشن ها آغاز می شود و سپس به مدح ممدوح می رسد.
نکتهء دیگری که دربارهء این جشن ها می باید عنوان کرد ، آن است که :
این جشن ها از سوی توده های بزرگ مردم در سراسر ایران ِ بزرگ ، از سوی روستائیان و کشاورزان برگزار می شده و از طریق ِ آنهاست که به شهر های بزرگ نفوذ و بسط یافته اند.
جشن های دهگان ، جشن ِ پایان ِ یک سال تلاش و ستیزه با طبیعت ، جشن خورشید ، جشن خانواده و جشن آغاز بهره برداری از محصولاتی ست که طی سال ِ گذشته برای روزهای آسایش ِ زمستانی خانواده اندوخته شده بوده است.
شاید همین یکی از دلایل ِ آجیل خوردن و نشستن دور سینی شبچره و صرف تنقلات در شب یلدا بوده است.
نکتهء مهم دیگر مقاومت و ایستادگی انسان ها در برابر طبیعیت و نیز دشواری ها و ناهمواری های زندگی اجتماعی و معیشتی و آشفتگی های گوناگون طبیعی و غیر طبیعی روزگاران است . (مهاجمات و جنگ ها و ستم حکام جابر و زیادت خواه نمونه ای از این مصائب و آشفته حالی هاست) : پس « اهمیت این جشن ها یکی آن است که در آن ها نشانه هایی از پایداری مردم می یابیم و نیز نشانه هایی از به کرسی نشستن حرف مردم ». (III)
ضمن بررسی روند تکاملی این جشن ها در ایران و همچنین در مهاجرتشان به مغرب زمین ، می توان دید که شیوه ها و ابعاد گوناگون پایداری مردم ایران به صورت تمثیلی در این جشن ها نمود و ظهور یافته است.
من خواهم کوشید با آوردن نمونه هایی از شاعران بزرگ ایران ، به خصوص سعدی و حافظ ، این نکته را تأیید و بر آن تأکید کنم.
در اینجا نمونه از شاعرانی خواهم آورد که هریک به نوعی جشن دهگان و جشن باززایی خورشید و نیز شب یلدا را در شعر خود مورد توجه قرار داده اند:
تطبیق شب یلدا با شبِ نوئل
در بعضی اشعار شاعران فارسی گو ، شب یلدا با نوئل منطبق و قرین و مشابه دانسته شده است:
از امیر معزی ست:
ایزدِ دادار ، مهر و کین ِ تو گویی
از شب ِ قدر آفرید و از شب ِ یلدا
زانکه به مِهرت بوَد تقرّبِ مؤمن
زانکه به کینت بوَد تفاخر ِ ترسا
بعضی نیز یلدا را نام یکی از حواریون یا چاکران ِ مسیح پنداشته اند:
سنایی گوید :
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسا ، چنان معروف شد یلدا
و سیف ِ اسفرنگی گفته است :
سخنم بلند نام از سخن ِ تو گشت و شاید
که درازنامی از نام مسیح یافت یلدا
(که البته دراین بیت ایهام هست و یلدا را تعبیر به شب ِ دراز می توان کرد.)
در اشعار شاعران غالباً «یلدا» در مقام تشبیه با شب های دراز و سیاه قیاس شده است.

خلاصه از تمام حرفا بگذریم امشب شب یلدا صاحب مجلیسم و باید همه رو تعارف کنیم
به هر حال امیدوارم یه روزی من یه خونه از خودم داشته باشم اون موقع مطمئنم شب یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا هر سال تو خونه ما کرسی می زاریم و آجیل و هندونه و یکی از خوش ذوق های مجلس حافظ به دست و بعد از اون شب ومشاعره و....
یاد خانم معبد بخیریه پیر زن حدود ۷۰ سال وقتی دانشجو بود و از خوابگاهای شلوغ دانشگاهی خوشم نمی امد صاحب خونه من بود و چقدر شبهای یلدا بهمون خوش میگذشت با کیک هایی که به خاطر من درست می کرد و تا نیمه های شب برام فال قهوه و ورق می گرفت قول دادم هر سال شب یلدا بهش سر بزنم اما دو سال نمی تونم برم پارسا عقد پسر خالم بود و امسالم که معلم ریاضیم می گه ![]()
زشته بری سفر اما حتما بهش زنگ میزنم وحال کیک های خوشمزه رو می پرسم
هنوزم هر وقت می رم دیدنش برام کیک می پزه و چون میدونم فال گرفتنش براه هست سر راه شیر می گیرم ![]()
شادیتان را آرزودارم به بلندی یلدا و به سپیدی خدای یلدا و آرزو دارم هیچ وقت بی آرزو نباشید![]()

سلام بهترین راستی من
خدای عزیز من نمیدونم کی قرار زمان زندگی بشر در زمین تموم بشه دانشمند ها چیزهای زیادی رو می گن از مرگ خورشید یا برخورد یک شهاب سنگ یا گازهای گلخانه ای و سوراخ شدن لایه ازنو هزار تا چیز دیگه که هنوز نمیدونن

اما چیزهای دیگه هم مردم می گن که نشان از اخر زمان حیاط ما در زمین هست این که دخترا و پسرا جاشو عوض بشه این که ازدواج های همجنسی قانونی بشه این که هر کی هر کاری بکنه تعجبی نداشته باشه نمیدونم
اما یه چیز خیلی خوب میدونم که حقیقت همیشه حقیقت هست گرچه واقعیت ها چیز دیگه ای رو بگن
اینو مطمئنم که همون طور که دانشمندا می گن مقدار انرژی در جهان ثابت هست و فقط حالت هاش تغییر نزولی داره منم میدونم مقدار انرژی های معنوی در جهان ثابت هست و فقط از مثبت به منفی و از منفی به مثبت تبدیل میشه و من فکر می کنم لحظه اخر زمان فرا می رسه که دیگه کسی مبدل انرژی منفی به مثبت نباشه و ما تمام نشانه های از تو بودن از دست بدیم
چند شب پیش با یکی از دوستان رفته بودم بیرون خیلی وقت بود بیرون برای رفع خستگی نرفته بودم جایی ، رفتیم چیزی بخوریم وقتی به طوری عادی چشمم به دختر و پسرهای اطرافم می افتاد که مهم نیست چه نسبتی داشتن به یاد تو افتادم این که دخترا همشون دارن شکل هم میشن و همشون یه نوع ابرو می کوبند و یه مقدار پیشونیهاشون با کندن موهای سرشون بلند می کنن ، دماغاشون یه مدل کردن ولباشونو و ...موهاشون یه نوع حالت میدن لباسها همه یه شکل شده و اگه کسی هم شکل اینها نباشه مطمئناً عجیب تر از اینهاست ، ( عین هنر پیشه های هالیوود
یا جشن بالماکسه
)بلاخره پسر ها هم همین طور انواع خط ریش های عجیب و غریب که آدم یاد فراعنه مصر می افتاد با انواع لباسهای مثلاً مد روز
به هر حال جای شکرش باقی هست که دخترا ریش نداشتن وگرنه معلوم نبود چه گل و بلبلی از توی این ریش می کشیدن بیرون به قول دوستم می گه حیف از این همه درس که آدم بخونه بخواد طراح لباس اینها بشه اینا که همشون یه شکل لباس می پوشن ، بدون در نظر گرفتن این که بهشون می یاد یا رنگش یا طرح و....![]()
وقتی صدای حرف زدنشون اونقدرها هم مهم نبود که کسی بشنوه به میز ما میرسید با خودم فکر می کردم چقدر الکی خوش هستن و چه چیز هایی خوشحالشون می کنه و چه چیزهای بی اهمیتی اونهارو غمگین می کنه اما هیچ نشونی از تو در اونها نبود اما آتش یافتن تورو میشد در تمام حرکاتشون دید
این که دوراز تو هستن ، گم کردن راه باعث شده خودشون به هر شکل و قیافه و به هر راهی بزنن شاید مطلوبی که در پی ش هستن اون باشه
خدایا کمک کن مطلوبشون رو پیدا کنن ![]()
چون عجیب سرگردان بودن عیب وابسته اعتماد به نفسشون خیلی پایین و سوادشون زیاد متوجه نشدم (فهم کلی نه سواد مدرسه ای)![]()
![]()
وقتی هر روز خبر یه جدایی یه قتل و هزارو یک مسئله دیگه که مطلوب تو نیست رو میشنوم با خودم فکر می کنم که به "کجا چنین شتابان؟"
نمیدونم چرا یک شکاف فرهنگی و اعتقادی بین جامعه ما و شاید کل زمین در حال پدید آمدن باشه
این که یه عده فوق العاده مثبت میشن و یه عده هم فقط" خورو خواب و خشم و شهوت"![]()
![]()
فکر کنم تا چند وقت دیگه آدم میانرویی نداشته باشیم و همه در جبهه خودشون باشن و دیگه بحث کردن مفهوم خودشون به معنای گفتمان برای رسیدن به بهترین از دست بده و بحث بشه جنگ وغلبه تفکر خود بر دیگری ![]()
وقتی دوستان خودم که دورادور از زندگیشون خبر دارم به خاطر می یارم که تا ندارن هر دو زن و مرد کار می کنن و تا به دست می یارن ثروتی رو که برای خوشبختیشون لازم میدونستن اونقدر از هم دور میشن که یا یکی خیانت می کنه یا خیلی که خوب باشن قانونی از هم جدا میشن![]()
خدایا امروز بارون می باره یعنی از دیشب تا حالا ![]()
و من فکر می کنم "عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم" . . .![]()
اگر چه ما سعی نمی کنیم بر حسادت بر هوای نفسمون غلبه کنیم اما رحمانیت تو بر تمام حق ما غلبه می کنه و با تمام بدیهای ما رحمتت رو بر ما ارزانی داشته
اگر چه من زمینی ندارم که گندم بکارم اگر چه درختی ندارم که میوه بردارم اما شکر که زمین های رو سیر آب کردی چون من گام بر همین زمین دارم و میوه هر درخت برای من خواهد بود ![]()
شکر که بارانت تمام زشتی های که باعثش ما بودیم رو از بین برد
خدایا بارانی در درون ما به بار آور تا روحمان شسته شود تا گردو غبار جانمان زدوده شود تا زنگارهای قلبمان صیغل خورده شود
خدایا از تو ممنونم که در این سرما دیشب جای گرمی برای خوابیدن داشتم که از باد و بارون در امان بود
از تو ممنونم که لباس گرمی به تن دارم
از تو ممنونم که سرخی شعله های آتش در کنار من منو گرم نگه میداره
از تو ممنونم که گرسنه نیستم
از تو ممنونم که قلب رو بیدار نگه میداری
با وجودي که بهار
از همين پنجره مي آمد و مهمان دل ما مي شد
که به ما مژده ي باز آمدن چلچله ها را مي داد.
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم مي ترسيد
که لحاف ،نيمه شب از روي تن کوچک من پس برود
يا که وقتي باران مي بارد
گوشه قالي ما تر بشود
هر زمستان سرما
روي پيشاني مادر خطي از غم مي کاشت
پنجره شيشه نداشت.
و از تو ممنونم که به من کمک می کنی تمام بخشش رو به دیگران نشون بدم
خدایا ای مهربان من به من کمک کن که دست سردی رو گرم کنم
پای برهنی رو بپوشانم![]()

در راه مانده ای رو یاری بدم و توانم بده مغرور نباشم و ناتوانم بودنم رو از یاد نبرم
خدایا گرچه چیزهای زیادی رو از تو می خوام اما شکر که احساس خوشبختی رو قبل از تمام اونها به من دادی
و من در این پندارم که کسی خوشبخت تر از من هست ؟
کسی که از تمام داشته ها و نداشته هاش راضی باشه اما طومار خواستنهاش بی انتها
یاد شعر خار کش پیر افتادم
اما همه شعر یادم نیست یه شعر دیگه به جاش می نویسم از مجموع شهر که یادگاری دایی حسینمه که سالهاست از این جا رفته و بیشتر خاطرات خوش بچگی من مربوط به اون هست هر وقت بچه ای رو می بینم روی کول کسی هست یاد دایی می افتم که منو کول می کرد و یاد شیطنت های خودم که وقتی دخترا تو خونه جمع میشدن تولدی چیزی بود من با گرفتن یه بستنی گوشه پرده رو کنار میزدم طوری که کسی نفهمه و دایی دختر مورد علاقشو که می رقصید نگاه
می کرد چه دورانی بود یادش بخیرو لعنت به هر چی جنگ که عزیزهامون از پیش ما می بره![]()
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا
تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم
یک روز و دو شب زحمت این کار کشیدم
اول شدم آشفته زبوی سر زلفش
آخر به پریشانی بسیار کشیدم
در تیرگی زلف کشیدم رخش آن مهر
گفتی که مهی رو به شب تار کشیدم
اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ
اندیشه چوکج بود کمان وار کشیدم
سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش
گفتی به فسون نقش دو سحار کشیدم
آشوب قیامت همه شد در نظرم راست
چون قامت آن دلیر عیار کشیدم
فرصت چون کشیدم ببرش جامۀ رنگین
گلناریش از خون دل زار کشیدم
شاعر :فرصت شیرازی
نمیدونم این چه رسمیه که چند هزار نفر میرن مکه و لبیک می گنو بر میگردن و دوباره به روزمرگی دچار میشن من تا جایی تونستم (یعنی جرأت ) کردم بپرسم همهشون می گن توی قرآن آمده و اونهایی که من پرسیدم به جرأت می تونم بگم هیچ کدومشون تلاش نکردن و فقط از راه تقلید به این گزینه رسیدن اما تا جایی که من میدونم به واجبتر از مکه و مقدم تر بر حج واجب داریم تو قرآن اما افسوس که ما حتی تو پرستش هم دچار روزمرگی شدیم دچار تقلید کورکورانه
"انسان سه گونه زندگی می کنه
اول راه تفکر که این والاترین راه هست
دوم راه تقلید که این آسان ترین راه
سوم تجربه که این سخت ترین راه"
شاید من اشتباه می کنم اما درسته برای هر علمی باید به عالمه اون علم رجوع کرد اما پرستش چیزی هست که در ذات انسان هست و این تقلید پذیر نیست وانسان برای رفع یه مسئله پیچیده باید کمک بخواد از عالم علم نه این که هر کاری کوچیک رو واگذار کنه و متاسفانه خیلی از ما برای راحت کردن خودمون و به صرف ندونستن از یاد گرفتن دوری می کنیم و تلاشی برای پیدا کردن جواب سوالاتمون نمی کنیم و راحت به یک توضیح المسائل مرجع می کنیم و حالا مهم نیست مال کیه اما جواب می گیریم و تموموقرآنمون خاک می خوره و میگیم به گردن مرجع مون اگه این مسئله اشتباه باشه اما جالبه خداوند گفته که گناه هیچ کس بر کس دیگه نمی نویسن و هر کسی مسئول پاسخ گویی به مسائل خودشه

یکی از دوستان می گفت خوب همه که نمی تونن برن تا مرجعیت درس بخونن یکی نبود به این بیچاره بگه که خیلی از مطالبی که ما به خاطرش به مَراجع مُراجعه می کنیم در حد فهم یه بچه هست و ما به خودمون اجازه فکر کردن نمیدیم
خدایا تو گفتی که به اندازه هر انسان یه راه برای رسیدن به تو هست و خدایا کمک کن تا خط قرمزهارو برداریم و برای رسیدن به تو پیشت هیچ چراغ قرمزی نمونیم کمک کن که باور کنیم که تو محکمات و متشابهات برای چی قرار دادی
کمک کن تا درک کنیم خمس یعنی چی و ذکات یعنی چی
کمک کن بدونیم که خمس یک پنجم از غنائم جنگی هست نه هر چیزی که ما داریم کمک کن تا بدونیم ذکات چیزیست واجب به اندازه نماز چرا که تو همواره این دو رو با هم بیان کردی
کمک کن درک کنیم که فرقی بین اصل مسحیت و یهودیت و اسلام نیست
خدایا به ما توان بده قلبی به وسعت نادانیهامون داشته باشیم وبه ما کمک کن که خود خواهیهامون و جهلمون به ما اجازه دوست داشتن بده و تعجب نکنه کسی وقتی بهش می گیم یه مورچه رو اندازه مادرت دوست داشته باش بفهمه مورچه بالا امده نه مادر اون پایین خدایا ...
بهمون فهم بده تا بدونیم که خوب بودن هیچ آداب و ترتیبی نداره جز اون که قلب ما از انجامش روشن بشه
خدایا به ما کمک کن تا در این مسائل غرق نشیم و مقصد گم نکنیم
ظلم نکنیم ، ادب داشته باشیم ، دروغ نگیم ،از ریا به دور باشیم، اسراف نکنیم، مهم نیست اسم این راه چیه و این مذهب کدومه مهم این هست که ما
"گفتار نیک و پندار نیک"
داشته باشیم
خدا یا کمک کن لبیک نگیم لبیک عمل کنیم کمک کن که اگه روزی این همه راه می یام تا مکه میایم با دل بیایم،لحظه باشه که دیگه بچه ای بدون کفش راه نره، دیگه زنی برای سیر کردن بچه هاش خودفروشی نکنه، دیگه مردی برای هوس زن نگیره و دیگه گدایی از روی عادت گدایی نکنه
کعبه را گفتم تو از خاکی منم خاک
چرا باید به گرد تو بگردم
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگری
برو با دل بیا تا من بگردم
خدایا رنج می کشم چرا که مردم ما سر گرم اختلافشون بر سر مسح کشیدن پا یا شستن کامل پاست هستن در حالی که پیام آوران تورو در رحم سقط می کنن
خدایا ما سرگرم شدیم به ظهر شرعی و از درونمون بی خبر
خدایا آب مباح می خواهیم کی خود مباح می شویم
خدایا ما حج میریم و صفا مرو طی می کنیم کی نوبت صفا و مروه جان میشود
خدایا ما همه بت پرستیم فقط نوع بت هامون فرق کرده دیگه فرخ فروشیهامون متفاوت شده خدایا گرفتار در خودیم و از خود غافل توان بت شکنی به ما بده
خدایا توان دلکندن از تمام بتهامون به ما بده که ما حالا هزاران بت داریم از سنگ و اجرو آهن و چوب

خدایا دعا می کنم اگر توان تغییر در جهان را ندارم توان تغییر کشورم را به من بدهی و اگر توان تغییر کشورم را ندارم توان تغییر شهرم را به من بدهی واگر توان تغییر شهرم را ندارم توان تغییر خود را به من بدهی واگر توان تغییر خودم را ندارم مرا فهم عطا مکن که رنجم بسیار می شود وقتی دانم و نتوانم
" ای قوم به حج رفته بیایید بیایید
معشوق همین جاست کجایید کجایید"
سلام هستی قشنگ من
می خوام یه قصه بگم
یه روز یه آقا موشه بود که با خانم موشه وچند تا بچه قد و نیم قد زندگی میکردن و جالب این که نزدیک محل کار من بودن
اما من که گول ظاهر مرتب اتاقمو خورده بودم به ذهنم هم خطور نمی کرد حتی مورچه تو اتاق من باشه چه برسه به موش از قضا یه روز که پشت میزم مشغول کار بود و تو حال و هوای خودم احساس کردم یه چیزی از زیر پام رد شد، و وقتی سایه ای دیدم که سریع رفت طرف کتاب خونه ،آنچنان جیغی زدم که تمام همکارام ریختن تو اتاق من و منم که نمیتونستم از ترس حرف بزنم نمیدونستم باید چی بگم تا بلاخره حالم جا امد و همکارا افتادن دنبال این که چی بوده تو اتاق من
بلاخره آقا موشه رو پیدا کردن اما تصور کن چند تا مرد هیکلی دنبال یه موش جغله اون اخر یک به صفر به نفع آقا موشه چون تونست فرار کنه
منم که فهمیدم اون موش بوده از خجالت نمیدونستم چی کار کنم ![]()
![]()
اخه من از موش یا هیچ حیون دیگه نمی ترسم به شرط این که ببینمشون نه این که یه هویی بیان و از زیر پا آدم در برن
به هر حال چون خجالت کشیده بودم دل پری از اقا موشه داشتم و چند باری براش غذا گذاشتم تا تخمین بزنم چند تا بچه داره این جور که من فهمیدم حداقل چهار تا بچه یعنی یه خانواده ۶ نفره من معمولا تو کمد اتاقم انواع خوراکی هارو دارم که خوشبختانه آقا موشه نمی تونه بره تو کمد تا این که یه روز...![]()
![]()
صبح رسیدم سر کار وقتی می خواستم برم داخل اتاقم از پنجره دیدم موشه تو اتاقمه بلافاصله در بستم و انقدر دنبالش کردم تا بلاخره خسته شد و گرفتمش تودستم البته با دستکش و یه گازی از دستکشم گرفت و سوراخش کرد (دسکشهای نوی من
باید برم دوباره دستکش بخر
)

وقلب آقا موشه بالا ۱۰۰۰ تا میزد و وقتی دید تلاش فایده نداره و من ازش نمی ترسم کلی باهاش اتمام حجت کردم که دیگه نمی خوام تو اتاقم ببینمش اونم بی خبر![]()
![]()
اونم گفت که زمستونه و بچه هاش به غذا احتیاج دارن بلاخره هرکسی حد و حدودشو مشخص کردو برای تنبیه آقا موشه رو فرستادم تو حیاط تا تمام ساختمون دور بزنه بیاد تو خونه و مشخص شد خونه آقا موشه تو انبار هست اما چون هیچ کسی مثل من خوراکی های خوشمزه نمی یاره![]()
سر کار آقا موشه تمام طول سالن طی می کنه و می یاد تو اتاق من البته روی سرامیک کف اتاق هم وقتی تند میدوه سر می خوره![]()

از اون روز به بعد منو آقا موشه با خوبی و خوشی زندگی می کنیم من هر روز براش یه مقدار نون یا بیسکویت میزارم جلو در اونم با رعایت ادب می یاد
و میبره اخه کی گفته موش طاعون داره اگه من بهش غذا ندم میره از کثیف ترن جاها با خودش غذا می یاره و همه مریض میشن و بعد ما هم مریض میشیم
به هر حال ایران باغ وحش خوب نداره وگرنه من حتما درخواست کار تمام وقت میدادم نمیدونم چرا حیونارو دوست دارم شاید چون هر جور هستن خودشون نشون میدن و یکرنگ هستن اون موشه با اون که میدونست تو دست منه باز گازم گرفت و چاپلوسی نکرد
توی اخبار شنیدم موشهایی به وجود اوردن که از گربه نمی ترسن یک صفر به نفع گربه ها چون گربه ها هنوز موش دوست دارن
یاد گربه های خودم افتادم جکی و جیلی ،کتی و کتیا یادم باشه عکسشاشونو بیار برای توی وبلاگ
خدایا به همه ما آدما نشون بده که چقدر حیونا مهربون هستن و حیونه وحشی معنی نداره اونها کارهایی رو انجام میدن که یاد گرفتن و وقتی به یه حیون می گیم اهلی که کارهایی رو که ما دوست دارمی یاد بگیره

خدایا به یادما بیاد که حیونام حق حیات دارن
یادمون بنداز گربه های تو خیابونم گرسنه هستن اگه ما بهشون غذا بدیم اونا کیسه های زباله رو پاره نمی کنن
کاش دامپزشکی تو ایران فقط محدود به جوجه و مرغ و گاو نبود کاش یه گربه هم یه پرستو هم به اندازه یه گاو برای ما ارزش مند باشن
خدایا یادمون بنداز که فرقی بین جان هیچ کدوم نیست
" چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست "
یادمون بنداز گنجشکا توی این سرما غذا پیدا نمی کنن اونا به امید ما کوچ نمی کنن
خدایا امیدوارم روزی برسه که دیگه هیچ حیونی مورد ظلم آدمی قرار نگیره و هیچ گربه از سرما یخ نزنه
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا
سلام عشق من
نمیدونم چرا آدما از عشق بین من و تو تعجب می کنن مگه تعجب داره؟ من جرئی از تو هستم و تو همه چیز من

چه طور اونا عاشق یکی مثل خودشون میشن که نه از قبل میشناختنش نه نصبت سببی و نصبی دارن و تعجب بر انگیز نیست
نمیدونم من که اگه یه روزی عشق از تو بهتر پیدا می کنم بی وفا میشم
اما میدونم که تو هیچ وقت به من بی وفایی نمیکنی هر وقت من میخندم تو میخندی و هر وقت گریه می کنم اشکامو پاک می کنی وقتی خوشحالم مواظبمی و وقتی ناراحتم دلداریم میدی
هنوز یادمه روزی رو که من قرار بود بیام اینجا و تورو ترک کنم یادم نرفته گرچه اغلب اوقات از خاطرم دور میشه
هنوز یادمه چه حرفایی رو بدرقه راهم کردی
گفتی جایی که میری اسمتو میزارن آدم اما انسان باش
جایی که میری بهت می گن رفیق رفیق نباش اما نارفیقی هم نکن
گفتی هرچی لازم داری باتو هست پس چیزی دور خودت جمع نکن (اما من یه عالمه تیرو تخته و آهن دور خودم جمع کردم)
گفتی جایی که میری انتظار نداشته باش مثل اینجا همه به روت بخندن
گفتی جایی که میری کلمه های اینجارو داره و متضادشونو پس بدون که اگه باوفا هست متضادشم هست وگرنه کلامه اون پدید نمی امد اگه گرم هست سری هم هست اگه خوشحال هست پس ناراحتی هم هست و....

یادمه بهم گفتی جایی که میری تو یگانه هستی اما اینو فقط منو تو میدونیم پس دیگران درک کن چون اونا نمیدونن که تو چقدر ماهی
گفتی جایی که میری کسانی هستن که ناخواسته و از روی جهل دوست ندارن تو خوب باشی پس درک کن و ازشون به زیبایی دوری کن
گفتی جایی که میری شاید کسی بهت بگه زشت اما یادم باشه تو جزئی از منی و من هیچ وقت زشت خلق نکردم
گفتی جایی که میری مثل اینجا نیست که همه چیز قابل دیدن باشه پس اگه کسی زیبایی های وجودتو ندید و بهش احترام نزاش ناراحت نشی
گفتی جایی که میری همه فکر می کنن حرفای همدیگه رو می فهمن اما خیلی کمن آدمایی که واقعا حرفتو بفهمن پس دلخور نشو
گفتی جایی که میری فقط دانش آموختن هدفت باشه چون ارزشمندتراز دانش چیزی نداره
گفتی جایی که میری رنگها خیلی کم هستند اما یادت باشه که همون چند رنگ تورو محو خودشون نکنن
بهم گفنی جایی که میری همه اونهام مثل تو پاک و بزرگ بودن وهمه این حرفا یادشو رفته و افتادن به جون همدیگه یادت باشه حتما لایق خلق شدن بودن پس یا بهشون احترام بزار یا ازشون دوری کن هیچ وقت یادت نره اونها جرئی از من هستن
گفتی یادت نره که من غیر از آدما اونجا جان های دیگه هم دارم به همه اونها احترام بزار یا لااقل بهشون ظلم نکن
یادمه بهم گفتی قلبت سپید ترین و پاک ترین چیزه مواظب باش ازش بی خبر نمونی تا زنگار نزنه هرچند وقت یه بار با اشک بشورش
یادمه گفتی این سفر در برابر ابتدا و انتهای دنیا فقط لحظه هست
یادمه گفتی برای یه لحظه و یه دم خودتو به زحمت نداز و غصه نخور
گفتی یادت باشه زیاد عصبانیت می کنن اما هر وقت عصبانی شدی به این فکر کن که این فقط یه بازیه و تواین بازی تو می بازی اگه عصبانی بشی جریمه می شی اگه حرف بزنی وقت عصبانیت
یادمه گفتم چه جوری بهت بگم دوست دارم گفتی فقط شادباش میفهمم دوستم داری
من بهمونه گیری می کردم که نمی خوام برم وتو می گفتی همه اونهایی که قبل من رفتن اینو می گفتن اما حالادارن کاری می کنن که سفرشون جاودانه بشه و اصلا یادشو رفته که چقدر دلتگت بودن وقت راهی شدن
گفتی یادت نره من همیشه دوستت دارم یادت نره هروقت دلت بگیره من پیشت هستن ودستتو می گیرم به گرمی

یادمه گفتی جایی که می خوای بری روزهایی هست که شاد وغمگین زیاده نه از شادی هاش زیاد شاد شو و نه از غم هاش غمگین چون همش برای چیزهایی هست که همونجا اتفاق می افته و وقتی برگردی به بیهودگی اونها پی می بری
گفتی اگه لبخندی روی لبی میبینی نشانه از من به توست پس همیشه سعی کن از من نشانی روی لبت باشه
یادمه گفتی ...اما خیلی از گفته هاتو یادم رفته به یادم بیار
گفتی بدون که غیراز تو و درون تو هیچ چیزی پیش من برنمی گرده
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا

بکدام دل توانم که رخ تو باز بینم؟
که بدست غیر دستت به هزار ناز بینم
لب تلخ جام خوشتر زلبان نوشخندی
که بکام دیگرانش پی بوسه باز بینم
من وکوی میفروشان که زالتفات ساقی
لب بوسه خواه خود را زتو بی نیاز بینم
دل پاکباز مارا به پریوشی چه حاجت
که بکار غیر اورا دل کار ساز بینم؟
بکدام در نهم سر؟ که برآسمان این در
بصفای دل جهانی همه در نماز بینم
شاعر:علی اشتری (فرهاد)
چند روز پیش با یکی از دوستا راجب شعر حرف می زدیم و اون گله می کرد که بیشتر اشعار شاعر هاغمگین و شِکوه کننده هستند و می پرسید چرا به نظر من این جوریه؟
این موضوع گذشت اما ذهنمو مشغول کرده بود، تا این که با خود فکر کردم مگر نه این که شعر یه کلام از طرف تو (شعر جوششی از نظر من) و مگر نه این که آدما وقتی به تو نزدیک میشن که غمگین هستن پس همینه که اغلب شعر هاسوزناک و شِکوه کننده هستتد
اگر ما آدما وقتی شادیم به تو نزدیک نشیم و در حضور باشیم شعر هامونم رنگ و روشون عوض میشه وشادتر میشن یکی از دوستا اعتقاد داره که شعر غمگین قشنگ تر هست اما من اعتقاددارم صداقت درشعر و جوششی بودن اون هست که شعرو قشنگ می کنه به هر حال غرض از مزاحمت تو راه که می آمدم محل کار صدای مردی حدود ۵۰ سال میشنیدم که بلند بلند داشت با مبایل(تلفن همراه فارسی را پاس بداریم
) صحبت می کرد و من ناخواسته
صدای اون مرد میشنیدم انگار مخاطبش کسی بود که در کارش گره افتاده بود و داشت از درد زمانه گله می کرد و این مرد هم کمی دعا و کمی دلداریش میداد
خدایا این پست رو برای کسی به روز کردم که مخاطب اون مرد بود
خدایا من نمیشناسم هیچ کدو م از اونها رو مشکلشو نمیدونم اما تو اونهارو میشناسی و مشکلشون میدونی ![]()
خدایا مگه نه این که تو گفتی بخواه من می خوام که کمکش کنی اگه یه امتحان هست زودتر تموم بشه واون موفق بشه تو این امتحان ![]()
خدایا اگر خود کرده ای هست ببخش که دانایی ما نقص داره
خدایا دعا می کنم که به بهترین شکل مشکل حل بشه ![]()
خدایا دعا می کنم خواست اون و خواست تو که جز خیر اون نیز زودتر تحقق یابه و دعا می کنم همیشه رحمتت برای اون بر غصبت سبقت بگیره مثل همیشه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يا رب خسته باشد
در لطف تو تا کي بسته باشد
بيا باز امشباي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکمتر بکوبيم
بکوباي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست
بکوباي دل که اينجا قصر نور است
بکوباي دل مرا شرم حضورست
بکوباي دل که غفارست يارم
من از کوبيدن در شرم دارم
بکوباي دل که معبودم کريم ست
مرا از در زدن هر چند بيم ست
بکوباي دل که جاي شک و ظن نيست
مرا هر چند روي در زدن نيست
کريمان گرچه ستارالعيوبند
گداياني که محجوبند خوبند
بکوباي دل مشو نوميد ازين در
بکوباي دل هزاران بار ديگر
دیشب تو اتاقم تو کتابهای کتابخونم گشت میزدم و با خودم فکر می کردم اگه کتاب نبود چقدر دنیا ناقص بود و چقدر من تنها میشدم ازلحاظ مادی و دنیوی توی مجموع های شعر مجموع شعری از دوست ارجمندم و شاعر گرانقدر جناب آقای محمد رضا فرامرزی پیدا کردم که چند سال پیش تو انجمن شعر بعد از چاپ به همه اعضا یکی با امضاءخودش هدیه داد و من یکی از غزلهاشو که خیلی دوست دارم می نویسم چون من اعتقاد دارم شعر پیامیست که از طرف تو در قلب و روح و جان یه شاعر حلول می کنه

.....نمی شود
هرکار می کنم که نگویم ، نمی شود
انگیزه سکوت فراهم نمی شود
از سنگِ روی یخ شدنم هیچ شِکوه نیست
باور کنید:ارزش من کم نمی شود
آه ای برادارن! به چه دل گرم کرده اید؟
هرگز شغاد حامی رستم نمی شود
ما با شما متارکه کردیم تا ابد
اخر طلاق داده که مَحرم نمی شود
صد بار قامتِ قلمم را قلم کنید
یکبار در ستایشتان خم نمی شود
می خواستم که با همه باشم تمام عمر
یک رنگ مثل آینه دیدم نمی شود
ما ساحلیم وزیر پَرِِ موج بوده ایم
"ساحل "که ریزه خوارۀ شبنم نمی شود
با ازدحام این همه خنجر که در گلوست
هر کار می کنم که نگویم ، نمی شود
مجموع شعر آیه های عاشقانه از محمد رضا فرامرزی (ساحل)
سلام خدا خوب من ،ای نفسم
دیشب بازم مثل همیشه بود یه خواستگاری تشریفاتی به خاطر این که یه نفرو دخترخاله پسر دایی زن عموی قمر خانم معرفی کرده
و اگه نیان ناراحت میشن بزار بیان بگو نه
اما فایده ندارم با خودم می گم چی میشد خدا جون سن ازدواج بالا ۴۰ سال بود دیگه اینقدر اطرافیان ناراحت دیرشدن ازدواج آدم نمیشدن و می زاشتن با خیال راحت کارو تحصیل کنی و نفس بکشی
وقتی بلاخره بهشون گفتم من چه جور آدم می خوام انگار که مامانم آب دهنش یخ![]()
داداشمم می گه این دیونست ولش کنید
(حرف راستو همیشه از بچه بشنو ![]()
![]()
)
اخه من چی کار کنم اصلا پسرای زیر ۳۰ سال که برای ازدواج نمی خوام (اخه اگه عقل تو کلشون باشه که زیر سال سال ازدواج نمی کنند![]()
) و حداقل فاصله سنی رو ۱۰ سال می خوام طرف اگه قبلا ازدواج کرده باشه و به هر دلیل حالامجرده باشه (چون حداقل توهم ندارن راجب ازدواج)رو کیس های مناسب تری میدونم تا دختر خاله پسر دایی زن عموی قمر خانم![]()
اخه زیر۳۰ سال دخترای ما کامل نشدن پسرا که جای خود دارن به نظر من باید وقتی کسی ازدواج کنه که غیر از بلوغ جسمی به یه شناخت کلی از خودش رسیده باشه به یه بلوغ دینی رسیده باشه بدونه حداقل اصل قضیه چیه بعد فرعیات با طرف مقابل بشناسه
وقتی می بینم بعضی ها چقدر راحت ازدواج می کنن و به همون راحتی هم جدا می شن باخودم فکر می کنم یا اونا انتخاب یه همراه با انتخاب یه لباس اشتباه گرفتن یامن دچار وسواس شدم

تازه من الان اصلا وقت فکر کردن راجب هیچ کس نیست خودشون میدونن اماهمهشون می گن ازدواجت واجب تره خدا جون اگه ازدواج از نون شب واجب تر بود توکه این همه کار کردی مارومتاهل به دنیا می اوردی تا این مشکل هم حل میشد این دیگه از اون دعاهابود ![]()
![]()
اما هیچی بدتر از این نیست که بخوای بیای تو مجلس خواستگاری که اصلا قصد نداری جواب مثبت بدی یا حتی طرف ببنی نمیدونی چی کار کنی
چایی آوردن که عمرا ![]()
نمی تونی دستشو بگیری بندازیش بیرون![]()
نمی تونی بهشون لبخند نزنی و خوش آمدی نگی
(زشته زشته زشته)
عین یه استخون تو گلو میشه![]()
![]()
من از خواستگاری های سنتی بدم می یاد ![]()
![]()
اما من به این خواستگار ها می گم خواستگار ناخونده خدا نصیب هیچ جن و انس
نکن![]()
مثل یه شاگری هست که سر کلاس چرت میزنه نه می تونی به زور بیدار نگه داری چون میدونی فایده نداره نه می تونی بزاری چرت بزنه ![]()
![]()
اخه خودتم خوابت می بره نه می تونی ندازیش بیرون محکوم میشی
پس چی کار کنیم ![]()
استادی به من می گفت وقتی خودتو بشناسی و بدونی کی هستی و چی می خوای ازدواج با همه پیچیدگیهاش مثل خوردن یه لیوان آب راحت و ساده میشه![]()
![]()
![]()
اما خدا جون آب خوردن که زورکی نمیشه و از ترس تموم شدن لیوانهای آب که نمی شه
وقتی تشنت نیست دستاتو بگیرن و لیوان آب بریزن تو حلقت ![]()
![]()
![]()
خدا جون تو بهتر از همه میدونی بهترین چیه و کیه
دعا می کنم به بهترین ها کسانم بهترین هارو ببخشی![]()
![]()

دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی
دنبال کسی باش که نتوانی بدون او زندگی کنی
وقتی پاییز بارهای سنگین را از شانه های درخت
میتکاند وقتی پرنده ها برای یافتن بهار کوچ می کنند
فصلی از راه میرسد فصلی که تن تمام درختان
را میپوشاند وتک برگ مانده روی درخت رامی تکاند
وهمه جارا به یک رنگی می خواند به سپیدی به پاکی به
بی آلایشی و چه زیباست
فصل من،
زمـســــــــــتان

می بینی زمستانم هم چشم انتظاری تور را نمی ژوشاند چشم های
منتظر را نگاه که در میان برف ها
باز هم چشم راهت هست (دو چشم میان تصویر پنهان است)
چقدر سخت خطاب کردن تو به کلماتی که مطمئنم برای صدای کردن تو کمترین هستن و این بیشترین توان منه پس چقدر من ناتوانم برای محبت کردن به توبرای ارج نهادت به وجودت برای توصیف زیبایی تو و توهمیشه بخشنده برای کم بودنم برای ناتوانی من میدونی که چند وقت دارم ریاضی یاد می گیرم با یه دبیر و تب ریاضی من بالا رفته فکر می کردم ریاضی منو به منطق نزدیک می کنه و ممکن از تو دور بشم ولی وقتی جواب هر قضیه و مسئله رو با کنار هم گذاشتن هیچ ها بدست می یارم وجود تورو بیشتر از همیشه احساس می کنم دیشب که حرفاهای یه استاد که دکترای ریاض داشت گوش می کردم دیدم که اشتباه نکردم و مثل شعر ها که همیشه شاعر بدنبال فصل پنجم می گرده منم بدنبال بعد گم شده ای می گردم که حالا احساس می کنم ریاضی می تونه به پیداشدن اون بعُد گم شده کمک کنه وای اگه تو منو کمک نکنی وای اگه تو منو نخوای من چه کنم هر چند هر وقت که با تمام وجود تلاش کردم و در
بی رمقمی خودمو رها کردم تو منو در آغوش گرفتی وچیزی
رو که خواستم بهترین رو بهم دادی این بار هم با تمام وجود تلاش می کنم و مطمئنم که تو منو در رها شدنم رها
نمی کنی و بیشتر از قبل منو در خودت می گیری وقتی که اون استاد می گفت که در قدیم چون مسئله برای ریاضیدانی کاملا واضح بودن و نمی تونسته اثبات کنه فکر می کردن داره خرافات می گه گوش می کردم فهمدم این ناتوانی در درک ماست نه عدم وجود تووقتی فهمیدم که عطار هم برای نتونستن اثبات یه مسئله که برای خودش کاملا مشخص بوده ریاضی رو رهاکرده و به شعر وعرفان رو اورده و به هفت شهر عشق سفر کرده
فهمیدم بیشتر از همیشه دوستت دارم و فهمیدم دلیل نزدیک دونستن خودم به تو نزدیکی نیست بلکه بزرگی توست که من تورو نزدیک می بینم وگرنه راه بسیاره و الان حرکت باید سفری بدون راه، پروازی ،بدون بال ونفسی بدون نا
به اندازه تمام چیز هایی که نمیدانم دوستت دارم


مردی که چشم به راهت بود دل به کوچه بست
مردی که چشم به کوچه داشت دل به تو بست
به قدر افتادن سکه ای تقدیر رقم خورد
کنار پنجره دید می زدم به چشم من نگاه پر تیش ترین بهاربود،بهار من برای دیگران بهار بود؟
وبرگهای هر درخت شکوفهای این بهار بود برای من بهار ، بهار من برای دیگران بهار بود؟
پس از بهار من، سردترین فصل انتظار بود ، هوای دی، بهار من، بهار من برای دیگران بهار بود؟
یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا![]()
![]()

لیلی زیر درخت انار نشست ٫
درخت انار عاشق شد ٫ گل داد سرخ سرخ
گلها ،انار شد داغ داغ ٫ هر اناری هزاردانه داشت ٫
دانه ها عاشق بودند ٫ دانه ها توی انار جا نمی شدند ٫
انار کوچک بود ٫ دانه ها رهایی می خواستند ، انار ترک برداشت ٫
خون انار روی دست لیلی چکید ٫
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ٫
مجنون به لیلی اش رسید ٫
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود ٫
کافی است انار دلت ترک بخورد .

تقدیم به دوست خوبم م .ف
چه زیباست وقتی کسی می خندد اما قلبش غمگین است این نسانه آن
است که هنوز امید هست
حتی به اندازه لبخندی ساختگی پس دوست عزیزم بخند حتی اگه شکلکی
از خنده است باز مقدسس
است شاید کسی از دیدن لبخند تو عاشق شد

