تبليغاتX
شرط پرواز کال نبودن است ، قاصدکها خبر خوش دارند ، خوش خبر باش که پرواز کنی
صفحه نخست
پست الکترونیک
صندوقچه درد دلا با خدا

نوشته های پیشین
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30

پیوندها
انتظار
ناخوانده
بهار برفی
گربه نجیب
سرای فردا
آینده طلایی
عشق به دنیا
عشق ماشین
کمکم کن خدایا
بهترین های دنیا
قدم های بی صدا
عشق های ایرانی
در سایه سار آفتاب
انجمن تنهایان ایران
تک نوشته های بارانی
آخرین عشق . . . اخرین عاشق
افکار و عقاید شهید دکتر علی شریعتی

خدا اینجاست
گفتگو با خدا

دیشب تا صبح بارون آمد و صبح بهاری بهاری بود ، دوباره احساسم همون احساس آشنا احساس میکردم که تو بدنم از خلاء پر شده و یه احساس غریبگی با همه چیز با همه کس ، احساس می کردنم تویه پلان دارم بازی می کنم و منتظرم کارگردان بگه کات همه چیز برام تکراری بود حتی چیزهایی رو که برای بار اول میدیدم شاپرکی که نوک یه گنجشک بود واولین گلهای بوته یاسی که کاشم ، احساس می کردم قبلا تو یه گذشته دور دیدم و با خود گفتم این پلان قبلی بوده که خراب کردم و حالا اگه می خوام از دست این تکرار خلاص بشم باید این پلان خوب برم تا این کات، کات اخر باشه

بعضی وقتا برای تفسیر یه حس کلمه کم می یارم ، تصویر کم می یارم ، رنگ کم می یارم ، احساس یه آدم لال که نمی توننه چیزو که می خواد بگه، بیان کنه واقعا اگه احساس با من از جای دیگه آمده که متعلق به اینجا نیست باید فرهنگ لغتش خیلی وسعیتر از این چهار بعد فعلی ما باشه و برای همینه که من کلمه کم می یارم ! شاید

خط خطی توسط yalda در ساعت 12:58 | لینک  | 

سلام عزیز دل من

این روزا نمیدونم چرا اینقدر وقت کم می یارم شبم که انگاری توی ساعتهاش تقلب میشه اخه من هنوز تو پیچ اولم که صدای بیدار باش می یادو باید بلند شم نمیدونم چرا شب ها اینقدر زود میگذره این روزا فکر نسرین دوستتم تو ذهنم می چرخه نمیدونم چی بگم حالا بعد تعریف می کنم خانم خانما چی می خواد وچه جوری

بعد از سرما شدید دیگه آقا موشه اتاقم ندیدم تا دیروز حسابی تپل شده ، من ماموریت بودم که مامانم دوتا بچه گربه که مادرشون گم کردن آورده خونه تا یه کم بزرگ بشن بعد آزادشون کنه برن البته فقط تو حیاط حق دارن باشن و وارد خونه نشن اما ذهی خیال باطل

بوته های توت فرنگی حیاط حسابی به بار نشستن و کم کم باید توت فرنگی بخوریم امروز روز معلم هست نمیدونم چرا از بچگی وقتی کسی واقعا از دل و جون چیزی بهم یاد میده برام محترم و عزیز میشه حالا می خواد هر کسی باشه  با هر مدرک و هر جایگاهی برام میشه یه معلم و گرچه این اسم به اشتباه روی بعضی افراد گذاشته شده اما ما از آدم بداش فاکتور می گیریم و شخصیت معلم بودن می گیم ، البته نمیشه از حق گذشت یکی از سخت ترین کارهای دنیا تدریس هست من که همیشه ازش فرار می کنم همدوره ای های دانشگاهیم که الان آموزش و پرورشی شدن همیشه ازم می پرسن پشیمون نیستم و می بینم نه پیشمون نیستم چون اصلاً از تدریس خوشم نمی یاد برعکس درس گرفتن همیشه دوست دارم چیزهایی رو که نمیدونم یاد بگیرم برای همین هم بعضی از معلم نما ها برای کنجکاو زیاد و سوالات عجیبی که بلد نبودن جواب بدن بارها منو از کلاس بیرون کرده بودن هیچ وقت یادم نمیره

دیروز با هزار بد بختی یه وقت خالی دست و پا کردم و برای شگونشم شده رفتم و یه کادو برای معلمم خریدم منظورم معلم ریاضیم هست آدم دلسوزی هست همین برام قابل احترام هست یه کتاب تاریخچه ریاضی دانان نامی جهان و یه لباس چون واقعا کادو خریدن برای کسی سخته مخصوصا یه کادوی رسمی و چیزی که جلف نباشه

به هر حال خوشش آمد مخصوصا از کتاب

از کتاب گفتم داغ دلم تازه شد دلم لک زده برای این که روی مبل لم بدم و کتاب مورد علاقم بدون توجه به وقت بخونم من اعتقاد دارم با وجود اینترنت و کامیپوتر و سی دی و ... هیچ چیزی نمیتونه جای کتاب خوندن بگیره و کتاب یه احساس ملموس دوست داشتنی به آدم میده وای ی ی نمایشگاه کتاب پول ندارم همین چند روز پیش حدود انقلاب دو برابر حقوق ماهم کتاب خریدم انگاری اینم شده یه مرض مزمن برای من که نمی تونم در برابر کتاب مقاومت کنم و می خرمش و این مساوی میشه با این که کفگیر به ته دیگ بخوره و ... به من عاجز بیچاره کمک کنید

حالا دلم نمیسوزه اگه وقتم آزاد بشه و بتونم بخونمشون مثل این ندید بدیدا از هر کدوم چند صفحه خوندم تا حس فضولیم ارضا بشه تا سر فرصت خدمتشون برسم مامانم اخطاریه صادر کرده که ممکنه منو با کتابهام بندازه بیرون بهش حق میدم اخه فقط کتاب نیست بوم نقاشیمم همین جوری رو هم مونده و نه جور میشه نمایشگاه بزارم نه وقت میشه از تو اتاقم جمعشون کنم  مامانم میگه واقعا باید یه نخ به پات ببندی بیای اتاق تو  که اگه گم شدی نخ بکشن پیدات کنن منم میگم میتونید وارد نشید این بهترین کاره مگه نه؟

خلاصه فکر کنم تا آخر تیر همین رویه ادامه داشته باشه مثل همیشه محتاج دعا هستم قبل از هر چیزی و بعد از همه چیز

 

خط خطی توسط yalda در ساعت 15:2 | لینک  | 

> < > <