سر چارلز اسپنسر چاپلین

تولد ۱۶آوریل ۱۸۸۹
بله امروز ۲۷ فروردین تولد مولد خنده چارلی عزیزه
مردی که وقتی رفتارو چهره اونو در فیلم هاش می بینم لبخند میزنم اما تلخی خاصی همیشه در عمیق نگاهش وجود داره ُ مردی دوست داشتنی که تلاش می کرد دربین تمام مشکلاتی که هر انسانی در زندگی شخصیت داره روی صحنه همیشه شاد ظاهر بشه و این یعنی تجلی آفرینش
من همیشه از خوندن نامه چارلی چاپلین به دخترش لذت می برم ،گرچه حرفهای چارلی خطاب به دخترش گفته شده اما سعی می کنم همیشه در ذهنم بمونه و در زندگی به کار ببرم حتی موقعی که روی صحنه نمایش ظاهر شدم احساس می کردم که روح چارلی منو نگاه می کنه ووقتی بعد نمایش برای دیدن تماشاگرها بیرون می آمدیم از پشت صحنه مواظب بودم که لبخند هام از چه جنسی هستن به هر حال خالی از لطف نیست در روز تولد چارلی یک بار دیگه نامه اون رو ببینیم![]()
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تودورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شني

دم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من
تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر
نخواهد کرد.....

سلام خدای عزیزم محبوب بی انتهای قلب من
امروز صبح همکاری از یکی از اقوامش که چه طور یکدفعه سرطان خون گرفته و ظرف مدت کوتاهی در سن جوانی بعد از تلاشهای زیاد برای پیوند مغز استخوان و شیمی درمانی و غیره...باعث مرگش شده صحبت می کرد
یاد اون روزی افتادم که هنوز دانشجو بودم حالم خیلی بد بود بی اشتها ،مرتب سرگیجه داشتم ، حال خیلی خراب بود ، از اونجایی که زیاد با دکتر رفتن و آمپول خوردن میونه خوبی ندارم دلم نمی خواست برم دکتر اما با حال بدی که داشتم هم اتاقیم به حرف من گوش نکرد به زور منو برد ، دکتر یه سری دارو داد و آزمایش نوشت از اونجایی که بازم من از سوزن و این جور چیزها و خون گرفتن می ترسم سعی کردم نرم آزمایش اما انگار حال من نمی خواست خوب بشه بلاخره به زور رفتم آزمایشاتی که خانم دکتر نوشته بود رو انجام دادم و بعد دو روز جوابشو گرفتم و بردم برای خانم دکتر تنها رفته بودم چون هم اتاقیم کلاس داشت وقتی که آزمایشات دید و معاینات بالینی انجام داد و سوالات عجیبی ازم پرسید ومن که گیچ شده بودم ازش خواستم برام توضیح بده که آزمایشم چی میگه ودکتر بهم گفت که فکر می کنه آزمایش اشتباه شده دوباره برام آزمایشات رو نوشت و من دوباه رفتم آزمایشگاه این بار با انگیزه بیشتر که بدونم چه خبره و چی هست ،دوروز بعد دوباره رفتم و جواب آزمایش جدید بردم برای دکتر و به هر بهونه بود هم اتاقیمو با خودم نبردم و نگفتم که آزمایش تکرار شده دوست داشتم هر چی هست اول خودم بدونم اما انگار آزمایش اشتباه نشده بود و خانم دکتر بهم گفتم که جالم خوب نیست باید برام مرخصی بنویسه و برگردم پیش خانوادم و با اونها برم پیش یه پزشک متخصص اما از اونجایی که من حرف حرف خودم بود گفتم باشه و برگه مرخصی رو ازش گرفتم و از مطب آمدم بیرون،

همون شب از یه پزشک دیگه وقت گرفتم و بدون این که بهش بگم این آزمایش مال منه گفتم می خوام نظرتونو راجب این آزمایش بدونم گفت مال خودتونه آخه سن من روی آزمایش با چهره من هم خونی داشت گفتم مال هم اتاقمه حالش خوب نیست من اوردم شما نظر بدید دکتر نفس عمیقی کشید و گفت هر دوآزمایش یه چیزو نشون میده که در عام بهش می گن سرطان خون دیگه چیزی نفهمیدم انگار دیگه صدای دکترو نمی شنیدم و محیط و درک نمی کردم سرما و گرمارو حس نمی کردم ،

لیوان آب سردی که منشی دکتر بهم داد من از حالتی که بودم بیرون اورد و دکتر بهم گفت که من باید به خودم مسلط باشم و به دوست راجب این قضیه چیزی نگم و... از دکتر راجب درمان و اندازه خطری که داره پرسید و این که از کجا ممکنه این بیماری رو گرفته باشه پرسیدم که بعد فهمیدم هیچ راه درمانی غیر پیوند مغز استخوان نداره که اونم در چند میلیون نفر یکی مناسب پیوند پیدا میشه که حتی دو قلو ها هم ممکنه به هم نخوره مغز استخوانشون از دکتر خداحافظی کردم و به خونه آمدم اما هیچ چیزی رو از محیط درک نمی کردم اون شب به هر حالی بود صبح شد نزدیک محرم بودوقرار بود بچه ها همه با هماهنگی کلاسهارو تعطیل کنند تا یه هفته همه بریم خونه هامون اما کی دیگه به این فکر می کرد هم اتاقیم رفت کلاس و آمد و هنوز من زیر پتو بودم نهار آماده شد اما ماکارانی که من اینقدر دوست داشتم اصلاً مزه نداشت و به خاطر دوستم کمی خوردم ورفت کتابهارو بی هدف ورق میزدم اون شب هم اتاقیم بلیط قطار داشت تابرای تعطیلات بره خونه و به من گفت تو چی گفتم منم میرم تو برو فردا میرم گفت باشه و عصر اون روز رفت، نمیدونستم باید چی کار کنم حالم خوب نبودنه از لحاظ جسمی و نه روحی رفتم خوابگاه پیس عهدیه دوست صمیمیم اما هر کار کردم نتونستم به اونم چیزی بگم و برگشتم خونه اصلا نور خورشید رو نمیدیدم و فضا رو درک نمی کردم بلاخره بغضم ترکید و کلی برای خودم گریه کردم خونه خالی بود صاحب خونمون که از آشنایان خانوادگی بود هم رفته بود ترکیه و حسابی صدامو تو سرم انداخته بودم نمیدونم چند ساعت گریه کردم تا خوابم برد روز بعد و روز بعد گذشت چهار روز گذشت مامانم تماس گرفت ببینه چرا نرفتم گفتم درس دارم و سرما خوردم می مونم تا به درسام برسم با این که باورش نشده بود گفت باشه و منم که دریغ از یه نگاه که به درسها و بقیه مسائل بکنم فقط تاریکی بود که من در اون معلق بود هر شب گریه می کردم و از این که نمی تونستم به کسی چیزی بگم می نالیدم تا این که تصمیم گرفتم نماز بخونم من اون موقع نماز می خوندم اما نه همیشه و خیلی چیز هارو ممکن بود برام مهم نباشه وضو گرفتم و رو سجاده نشستم کلی گریه کردم و شروع کردم با خدا حرف زدن بهش گفتم درسته من برات بنده خوبی نبودم اما هیچ وقت به کسی ظلم نکردم تو خودت گقتی حق ال... می بخشی پی چرا من مجازات کردی مگه من بدترم یا فلانی یا فلانی یا فلانی کلی گله و گله گذاری کردم و بعد دو رکعت نماز خوندم آرومتر شده بودم اون شب خواب دیدم که دارم پرواز می کنم چه احساس خوب و سبکی از بلندی صخره هایی که از وسط دریا بیرون آمده بودن لخت وسنگی بودن و فقط خونه پرنده ها روی اون بود پرواز می کردم و کفتر چاهی هارو میدیدم که با من پرواز می کنند بیدار شدم ونمیدونستم معنی خوابم چیه یعنی من می میرم یا این پرواز خوب شدن و آزادی من از این مریضی هست عاشورا بود و تمام دکتر ها تعطیل بودند و روز بعد رفتم و از یه دکتر متخصص وقت گرفتم وعصری که می خواستم برم دکتر رفتم یه دوش گرفتم و لباسهای سفیدم پوشیدم و دوباره روی سجاده نشستم به خدا گفتم درسته که تو خدای منی اما منم حق بندگی به گردن تودارم پس یه شرط می زاریم اگه من خوب بشم و دیگه مریض نباشم من مال تو تا اخر عمرم و اگه بازم مریض بودم دیگه خدا نمی خوام الان که به این شرط فکرمی کنم به نظرم خیلی بچگانه هست اما اون موقع خیلی هم جدی بودم دکتر آزمایش برام نوشت رفتم و جواب آزمایش به درخواست خودم و سفارش دکتر خیلی زود گرفتم دوباره از دکتر وقت گرفتم و جواب آزمایش دادم دکتر گفت خوب چه مشکلی داشتید که آزمایش می خواستید آزمایش های قبلی رو بهش دادم نگاه کرد بعد نگاه به تاریخ و اسم بیمار گفت باید مجدداً آزمایش بدم و این بار دکتر شخصاً به آزمایشگاه زنگ زد من بد بخت دوباره سوزن خوردم و جواب برای دکتر بردم و دکتر هم تعجب کرده بود و هم می خندید منم داشتم از نگرانی و فضولی می مردم و بعد دکتر بهم گفت که اثری از سرطان خون در آزمایشات من نیست به فاصله یک هفته و منم که از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم تازه محیط درک کردم کاشی های مدل دار کف مطب و دیوارهای صورتی تابلوها انگار چشام شفا پیدا کرده بود با تمام واسواسی که دارم اون لحظه دست خودم نبود و خم شدم و سجده کردم و از دکتر خواستم که کتباً برام تایید کنه بعد به دکتر اولی مراجعه کرد و اونم تایید کرد و از خوشحالی بال در آوردم حالا دیگه بعد این مدت از مرگ نمی ترسم و میدونم که تا همیشه من و خدا مال همدیگه هستیم و هر وقت حرف یه بیماری حتی به وحشت ناکی سرطان میشه امید به شفا یافتن اولین چیزی هست که به ذهنم می رسه

به نظر من وقتی می تونه یه بیماری شخص بیمار رو از پا در بیاره که از لحاظ روحی بیماری رو باور کنی و خوب نشدن رو هم باور کنی اون موقع دیگه با یه مرده فرقی نداری ووقتی به خوب شدن ایمان داشته باشی حتما خوب می شی
سلام به خدای عزیزم به محبوب همیشگی و مطلق زندگی
سلام به دوستان خوب
سلام به بهار
سلام به سبزه و سنبل وسوسن و سکه و سنجد و سرو
امیدوارم سال خوبی برای همگی باشه
نمی دونم چرا خداوند در وجود ما آدمها بعضی از خاصیت هارو قرار داده که به نظر من خوشایند نیست اما حتماْ حکمتی داره که این حقیر هنوز در نیافتم
مثلاْ ما آدمها تا چیزی رو از دست ندیدم قدرشو نمی دونیم و یا به قولی وقتی چیزی رو داریم قدردون نیستیم و خوشی می زنه زیر دلمون و ...
پدرو مادر به نظر من جزء این نعمات هستند چند روز قبل از تعطیلات سال نو پدر یکی از همکارا آمد دیدنش تا با هم برن بیرون ،آخر وقت کاری بود وقتی از دور نگاهشون می کردم یه حسرتی ته دلم بود که هیچ چیز و هیچ کس توی دنیا نمی تونه این احساس خلاء این احساس حسرت برام جبران کنه ، تمام پولای دنیا تمام موقعیا های شغلی خوب و تمام خوب های دیگه، خوب بودن ،اما اونی که اون لحظه من می خواستم نبود،

برای یه لحظه احساس کردم سه چهار ساله هستم و اونقدر این احساس در من قوی بود که حاضر بودم هر چی دارم بدم یه لحظه جای همکارم باشم ،به خودم آمدم و خودمو جمع و جور کردم ،اون شب خواب احساسی رو دیدم که دلم می خواست ،احساس در کنار پدر بودن نه به خاطر پول نه به خاطر هیچ چیز دیگه ،پدر همیشه برای یه دختر احساس امنیت شیرین هست ،نمی دونم چرا این احساس بعد این همه سال که به قول مامانم گنده شدم هنوز با منه و هنوزم همونقدر برام دوست داشتنی هست ،اوایل فکر می کردم برای اینه که یکی در برابر دیگران ازم دفاع کنه بعد رفتم و یکی از هنر های رزمی رو در اندازه ای که بتونم از خودم دفاع کنم یاد گرفتم بعد فکر کردم به خاطر مسائل مالیه اونم در حدی که برام قانع کننده بود بدست آوردم اما بازم این احساس دارم و وقتی خواب می بینم دوست ندارم بیدار بشم و حتی صبح و تا چند روز دیگه خوابم برام یه احساس شیرین تداعی می کنه.

به هر حال احساس پدر داشتن یا احساس مادر داشتن هیچ ربطی به مسائل مادی و موقعیت اجتماعی و یا سن یه نفر نداره و این دو تا چیز تو دنیا تکرار نشدنی هستن حتی اگه کسی بیشتر از پدر ومادر واقعی آدم بهش محبت کنه، پس اونهایی که دارن قدرشونو بدونن تا دیر نشده

موفقیت و بهروزی همیشه و هرروز برای شما ![]()