سلام عزیز دل من
این روزا نمیدونم چرا اینقدر وقت کم می یارم شبم که انگاری توی ساعتهاش تقلب میشه اخه من هنوز تو پیچ اولم که صدای بیدار باش می یادو باید بلند شم نمیدونم چرا شب ها اینقدر زود میگذره این روزا فکر نسرین دوستتم تو ذهنم می چرخه نمیدونم چی بگم حالا بعد تعریف می کنم خانم خانما چی می خواد وچه جوری

بعد از سرما شدید دیگه آقا موشه اتاقم ندیدم تا دیروز حسابی تپل شده ، من ماموریت بودم که مامانم دوتا بچه گربه که مادرشون گم کردن آورده خونه تا یه کم بزرگ بشن بعد آزادشون کنه برن البته فقط تو حیاط حق دارن باشن و وارد خونه نشن اما ذهی خیال باطل ![]()
بوته های توت فرنگی حیاط حسابی به بار نشستن و کم کم باید توت فرنگی بخوریم امروز روز معلم هست نمیدونم چرا از بچگی وقتی کسی واقعا از دل و جون چیزی بهم یاد میده برام محترم و عزیز میشه حالا می خواد هر کسی باشه با هر مدرک و هر جایگاهی برام میشه یه معلم و گرچه این اسم به اشتباه روی بعضی افراد گذاشته شده اما ما از آدم بداش فاکتور می گیریم و شخصیت معلم بودن می گیم ، البته نمیشه از حق گذشت یکی از سخت ترین کارهای دنیا تدریس هست من که همیشه ازش فرار می کنم همدوره ای های دانشگاهیم که الان آموزش و پرورشی شدن همیشه ازم می پرسن پشیمون نیستم و می بینم نه پیشمون نیستم چون اصلاً از تدریس خوشم نمی یاد برعکس درس گرفتن همیشه دوست دارم چیزهایی رو که نمیدونم یاد بگیرم برای همین هم بعضی از معلم نما ها برای کنجکاو زیاد و سوالات عجیبی که بلد نبودن جواب بدن بارها منو از کلاس بیرون کرده بودن
هیچ وقت یادم نمیره![]()
دیروز با هزار بد بختی یه وقت خالی دست و پا کردم و برای شگونشم شده رفتم و یه کادو برای معلمم خریدم منظورم معلم ریاضیم هست آدم دلسوزی هست همین برام قابل احترام هست یه کتاب تاریخچه ریاضی دانان نامی جهان و یه لباس چون واقعا کادو خریدن برای کسی سخته مخصوصا یه کادوی رسمی و چیزی که جلف نباشه ![]()
به هر حال خوشش آمد مخصوصا از کتاب
از کتاب گفتم داغ دلم تازه شد دلم لک زده برای این که روی مبل لم بدم و کتاب مورد علاقم بدون توجه به وقت بخونم من اعتقاد دارم با وجود اینترنت و کامیپوتر و سی دی و ... هیچ چیزی نمیتونه جای کتاب خوندن بگیره و کتاب یه احساس ملموس دوست داشتنی به آدم میده وای ی ی نمایشگاه کتاب
پول ندارم همین چند روز پیش حدود انقلاب دو برابر حقوق ماهم کتاب خریدم انگاری اینم شده یه مرض مزمن برای من که نمی تونم در برابر کتاب مقاومت کنم و می خرمش و این مساوی میشه با این که کفگیر به ته دیگ بخوره و ...
به من عاجز بیچاره کمک کنید ![]()
![]()
![]()

حالا دلم نمیسوزه اگه وقتم آزاد بشه و بتونم بخونمشون مثل این ندید بدیدا از هر کدوم چند صفحه خوندم تا حس فضولیم ارضا بشه تا سر فرصت خدمتشون برسم مامانم اخطاریه صادر کرده که ممکنه منو با کتابهام بندازه بیرون
بهش حق میدم اخه فقط کتاب نیست بوم نقاشیمم همین جوری رو هم مونده و نه جور میشه نمایشگاه بزارم نه وقت میشه از تو اتاقم جمعشون کنم مامانم میگه واقعا باید یه نخ به پات ببندی بیای اتاق تو که اگه گم شدی نخ بکشن پیدات کنن ![]()
![]()
منم میگم میتونید وارد نشید این بهترین کاره مگه نه؟
خلاصه فکر کنم تا آخر تیر همین رویه ادامه داشته باشه مثل همیشه محتاج دعا هستم قبل از هر چیزی و بعد از همه چیز![]()
![]()
