دیشب تا صبح بارون آمد و صبح بهاری بهاری بود ، دوباره احساسم همون احساس آشنا احساس میکردم که تو بدنم از خلاء پر شده و یه احساس غریبگی با همه چیز با همه کس ، احساس می کردنم تویه پلان دارم بازی می کنم و منتظرم کارگردان بگه کات همه چیز برام تکراری بود حتی چیزهایی رو که برای بار اول میدیدم شاپرکی که نوک یه گنجشک بود واولین گلهای بوته یاسی که کاشم ، احساس می کردم قبلا تو یه گذشته دور دیدم و با خود گفتم این پلان قبلی بوده که خراب کردم و حالا اگه می خوام از دست این تکرار خلاص بشم باید این پلان خوب برم تا این کات، کات اخر باشه
بعضی وقتا برای تفسیر یه حس کلمه کم می یارم ، تصویر کم می یارم ، رنگ کم می یارم ، احساس یه آدم لال که نمی توننه چیزو که می خواد بگه، بیان کنه واقعا اگه احساس با من از جای دیگه آمده که متعلق به اینجا نیست باید فرهنگ لغتش خیلی وسعیتر از این چهار بعد فعلی ما باشه و برای همینه که من کلمه کم می یارم ! شاید

