سلام خدای عزیزم محبوب بی انتهای قلب من
امروز صبح همکاری از یکی از اقوامش که چه طور یکدفعه سرطان خون گرفته و ظرف مدت کوتاهی در سن جوانی بعد از تلاشهای زیاد برای پیوند مغز استخوان و شیمی درمانی و غیره...باعث مرگش شده صحبت می کرد
یاد اون روزی افتادم که هنوز دانشجو بودم حالم خیلی بد بود بی اشتها ،مرتب سرگیجه داشتم ، حال خیلی خراب بود ، از اونجایی که زیاد با دکتر رفتن و آمپول خوردن میونه خوبی ندارم دلم نمی خواست برم دکتر اما با حال بدی که داشتم هم اتاقیم به حرف من گوش نکرد به زور منو برد ، دکتر یه سری دارو داد و آزمایش نوشت از اونجایی که بازم من از سوزن و این جور چیزها و خون گرفتن می ترسم سعی کردم نرم آزمایش اما انگار حال من نمی خواست خوب بشه بلاخره به زور رفتم آزمایشاتی که خانم دکتر نوشته بود رو انجام دادم و بعد دو روز جوابشو گرفتم و بردم برای خانم دکتر تنها رفته بودم چون هم اتاقیم کلاس داشت وقتی که آزمایشات دید و معاینات بالینی انجام داد و سوالات عجیبی ازم پرسید ومن که گیچ شده بودم ازش خواستم برام توضیح بده که آزمایشم چی میگه ودکتر بهم گفت که فکر می کنه آزمایش اشتباه شده دوباره برام آزمایشات رو نوشت و من دوباه رفتم آزمایشگاه این بار با انگیزه بیشتر که بدونم چه خبره و چی هست ،دوروز بعد دوباره رفتم و جواب آزمایش جدید بردم برای دکتر و به هر بهونه بود هم اتاقیمو با خودم نبردم و نگفتم که آزمایش تکرار شده دوست داشتم هر چی هست اول خودم بدونم اما انگار آزمایش اشتباه نشده بود و خانم دکتر بهم گفتم که جالم خوب نیست باید برام مرخصی بنویسه و برگردم پیش خانوادم و با اونها برم پیش یه پزشک متخصص اما از اونجایی که من حرف حرف خودم بود گفتم باشه و برگه مرخصی رو ازش گرفتم و از مطب آمدم بیرون،

همون شب از یه پزشک دیگه وقت گرفتم و بدون این که بهش بگم این آزمایش مال منه گفتم می خوام نظرتونو راجب این آزمایش بدونم گفت مال خودتونه آخه سن من روی آزمایش با چهره من هم خونی داشت گفتم مال هم اتاقمه حالش خوب نیست من اوردم شما نظر بدید دکتر نفس عمیقی کشید و گفت هر دوآزمایش یه چیزو نشون میده که در عام بهش می گن سرطان خون دیگه چیزی نفهمیدم انگار دیگه صدای دکترو نمی شنیدم و محیط و درک نمی کردم سرما و گرمارو حس نمی کردم ،

لیوان آب سردی که منشی دکتر بهم داد من از حالتی که بودم بیرون اورد و دکتر بهم گفت که من باید به خودم مسلط باشم و به دوست راجب این قضیه چیزی نگم و... از دکتر راجب درمان و اندازه خطری که داره پرسید و این که از کجا ممکنه این بیماری رو گرفته باشه پرسیدم که بعد فهمیدم هیچ راه درمانی غیر پیوند مغز استخوان نداره که اونم در چند میلیون نفر یکی مناسب پیوند پیدا میشه که حتی دو قلو ها هم ممکنه به هم نخوره مغز استخوانشون از دکتر خداحافظی کردم و به خونه آمدم اما هیچ چیزی رو از محیط درک نمی کردم اون شب به هر حالی بود صبح شد نزدیک محرم بودوقرار بود بچه ها همه با هماهنگی کلاسهارو تعطیل کنند تا یه هفته همه بریم خونه هامون اما کی دیگه به این فکر می کرد هم اتاقیم رفت کلاس و آمد و هنوز من زیر پتو بودم نهار آماده شد اما ماکارانی که من اینقدر دوست داشتم اصلاً مزه نداشت و به خاطر دوستم کمی خوردم ورفت کتابهارو بی هدف ورق میزدم اون شب هم اتاقیم بلیط قطار داشت تابرای تعطیلات بره خونه و به من گفت تو چی گفتم منم میرم تو برو فردا میرم گفت باشه و عصر اون روز رفت، نمیدونستم باید چی کار کنم حالم خوب نبودنه از لحاظ جسمی و نه روحی رفتم خوابگاه پیس عهدیه دوست صمیمیم اما هر کار کردم نتونستم به اونم چیزی بگم و برگشتم خونه اصلا نور خورشید رو نمیدیدم و فضا رو درک نمی کردم بلاخره بغضم ترکید و کلی برای خودم گریه کردم خونه خالی بود صاحب خونمون که از آشنایان خانوادگی بود هم رفته بود ترکیه و حسابی صدامو تو سرم انداخته بودم نمیدونم چند ساعت گریه کردم تا خوابم برد روز بعد و روز بعد گذشت چهار روز گذشت مامانم تماس گرفت ببینه چرا نرفتم گفتم درس دارم و سرما خوردم می مونم تا به درسام برسم با این که باورش نشده بود گفت باشه و منم که دریغ از یه نگاه که به درسها و بقیه مسائل بکنم فقط تاریکی بود که من در اون معلق بود هر شب گریه می کردم و از این که نمی تونستم به کسی چیزی بگم می نالیدم تا این که تصمیم گرفتم نماز بخونم من اون موقع نماز می خوندم اما نه همیشه و خیلی چیز هارو ممکن بود برام مهم نباشه وضو گرفتم و رو سجاده نشستم کلی گریه کردم و شروع کردم با خدا حرف زدن بهش گفتم درسته من برات بنده خوبی نبودم اما هیچ وقت به کسی ظلم نکردم تو خودت گقتی حق ال... می بخشی پی چرا من مجازات کردی مگه من بدترم یا فلانی یا فلانی یا فلانی کلی گله و گله گذاری کردم و بعد دو رکعت نماز خوندم آرومتر شده بودم اون شب خواب دیدم که دارم پرواز می کنم چه احساس خوب و سبکی از بلندی صخره هایی که از وسط دریا بیرون آمده بودن لخت وسنگی بودن و فقط خونه پرنده ها روی اون بود پرواز می کردم و کفتر چاهی هارو میدیدم که با من پرواز می کنند بیدار شدم ونمیدونستم معنی خوابم چیه یعنی من می میرم یا این پرواز خوب شدن و آزادی من از این مریضی هست عاشورا بود و تمام دکتر ها تعطیل بودند و روز بعد رفتم و از یه دکتر متخصص وقت گرفتم وعصری که می خواستم برم دکتر رفتم یه دوش گرفتم و لباسهای سفیدم پوشیدم و دوباره روی سجاده نشستم به خدا گفتم درسته که تو خدای منی اما منم حق بندگی به گردن تودارم پس یه شرط می زاریم اگه من خوب بشم و دیگه مریض نباشم من مال تو تا اخر عمرم و اگه بازم مریض بودم دیگه خدا نمی خوام الان که به این شرط فکرمی کنم به نظرم خیلی بچگانه هست اما اون موقع خیلی هم جدی بودم دکتر آزمایش برام نوشت رفتم و جواب آزمایش به درخواست خودم و سفارش دکتر خیلی زود گرفتم دوباره از دکتر وقت گرفتم و جواب آزمایش دادم دکتر گفت خوب چه مشکلی داشتید که آزمایش می خواستید آزمایش های قبلی رو بهش دادم نگاه کرد بعد نگاه به تاریخ و اسم بیمار گفت باید مجدداً آزمایش بدم و این بار دکتر شخصاً به آزمایشگاه زنگ زد من بد بخت دوباره سوزن خوردم و جواب برای دکتر بردم و دکتر هم تعجب کرده بود و هم می خندید منم داشتم از نگرانی و فضولی می مردم و بعد دکتر بهم گفت که اثری از سرطان خون در آزمایشات من نیست به فاصله یک هفته و منم که از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم تازه محیط درک کردم کاشی های مدل دار کف مطب و دیوارهای صورتی تابلوها انگار چشام شفا پیدا کرده بود با تمام واسواسی که دارم اون لحظه دست خودم نبود و خم شدم و سجده کردم و از دکتر خواستم که کتباً برام تایید کنه بعد به دکتر اولی مراجعه کرد و اونم تایید کرد و از خوشحالی بال در آوردم حالا دیگه بعد این مدت از مرگ نمی ترسم و میدونم که تا همیشه من و خدا مال همدیگه هستیم و هر وقت حرف یه بیماری حتی به وحشت ناکی سرطان میشه امید به شفا یافتن اولین چیزی هست که به ذهنم می رسه

به نظر من وقتی می تونه یه بیماری شخص بیمار رو از پا در بیاره که از لحاظ روحی بیماری رو باور کنی و خوب نشدن رو هم باور کنی اون موقع دیگه با یه مرده فرقی نداری ووقتی به خوب شدن ایمان داشته باشی حتما خوب می شی
