سلام مهربان من
وقتی روز به انتها می رسد شب با تمام سنگینی وسکوت وآرامشش از راه میرسد اگر چه چشمان من تا انتهای شب را نمی تواند ببیند

اما مطمئنم که شب تمامش سکوتست و آرامش، انگار دنیایمان را می بری به دنیایی دیگر و صبح دوبار برمان می گردانی گاهی انقدر زود دنبالمان می آیی که هنوز حرف های شبانه من تمام نشده می بینم در آستانه صبح مرا جا گذاشته ای و رفته ای با آنکه همیشه همراه منی شب انگار هیچ کس غیر از من و تو نیست هیچ کس غیر از ما در این دنیا وجود ندارد و انگار همه خوابیده اند طوری خوابند که گمان می بری هیچ وقت بیدار نخواهند شد و من همیشه مانند معشوقه ها به دنبال تنها ماندن با تو هستم وبا آنکه هیچ حرفی هم نمی زنم اغلب اوقات اما در دل به بودن کنارت آرامم وامنیتی فارغ از این دنیایی دوتایی ها پیدا می کنم گاهی اوقات که به نبودنت می اندیشم ترس تمام وجودم را می گیرد واحساس می کنم اگر تو در زندگی من و در دنیای من نبودی برای هیشه روزه سکوت می گرفتم چرا که امیدی نبود در من تا سخنی به زبان بیاورم از روزه گفتم ینجا که میدانی به دینی تو را می پرستند که اسلام نامیده ای زیباست وقتی در قرآن راجبش برایم گفته ای و وقتی خشم وخنده ات را در آن می بینم روزه می گیرند و فقط روزه غذا نه هیچ چیز دیگر گاهی حتی خودم هم فکر می کنم می بینم وسط حرفهایشان از این و آن گم شده ام و دارم غرق می شوم برای هم خط و نشنان می کشیم وبرای ندیدن هم نقشه می کشیم

گاهی دلم می خواهد وقتی در آغوش تو هستم مشت های گره کرده به سینه ات بکوبم که چرا مرا به اینجا تبعید کرده ای و وقتی یادم می آید خود خواسته به اینجا امدم می فهمم خود کرده را تدبیر نیست ![]()
پس
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
(جبران خلیل جبران)
