وقتی همجنسهایم ضمخت میشوند و گوشه خلوت پیدا نمی کنم تا تورا در خود بجویم تنهایی از سایه

سرم بلند تر میشودآنقدر بلند که گردنم درد می گیرد تنهایی را زیر پاهایم می گذارم سرم به سقف
آسمان می خورد آسمان هم از بزرگی تنهایی من جا خورده است
و وقتی جایی برای گذاشتن
تنهاییم ندارم دوباره در خوردم می ریزمش، به این امید که لحظه با تو بودن تقسیمش کنیم بهتراز چیزی
نداشتن است و در شلوغی پرازدهام محیط هر روز به سلولی از وجودم که تورا درآن درام پنهاه می برم
میدانی بزرگترین ترسم چیست این که روزی سلولهایم تمام شود و من در شلوغی تو را گم کنم ![]()
با تمام وجود میدانم تو مرا گم نخواهی کرد اما من ؟ من می توانم دوباره از هجوم وحشی این حسارها
بگذرم

حواسم که پرت می شود دما از دستانم می افتد زمین و دستهایم یخ می کند و باید دوباره فرار کنم فکر
می کنی دوباره پیدایم می کنن همجنسهای ضمختم را می گویم فکر می کنی دوباره آرامشم را غصب
خواهند کرد
باید رژیم بگیرم اخر پلک هایم زیادی سنگینی می کنن خوابم را گم کرده ام ، یاد آمد آدرس خواب را
پشت پلکهایم نوشته ای اما چطور بخوابم وقتی برای دیدن آدرس پلکم را جمع می کنم
چقدر گنجشک ها کم شده اند فکر می کنی هنوز گنجشک به اندازه کافی هست؟ که بند های سبد را
به سوی تو پرواز دهند؟

من همیشه و هر روز درون سبدم و منتظر تا به اندازه کافی گنجشک پیدا کنم شاید روزی برسد که
گنجشک ها مرا درون سبد برای تو بیاورند ،مواظب نگران نباش سبد دولایه است پاره نمی شود و من
سقوط نمی کنم میان همجنس های ضمختم سکوت می کنم گنجشک ها نباید بترسند اگر بترسند
می پرند بدون من و من دوباره اسیری میان جنس از میان چشم های مه گرفته ام فقط گرمای خنده ات را
حس می کنم دوباره فکر می کنی که من بچه ام؟
میان زرورقی درون شهر چقدر کارش کشته ام؟
بخند ،کودکیم قلقلک شده و طفل درونم اخخخ بد شده
تمام پنجره غربت وطن شده است زمان زمانیست که دلم تنگ شده است ببین حواسم دوباره پرت شده
است دما درونم چه سرد سرد شده است دوباره سر من شانه می طلبد نگو زمانه بد شده است
ستاره کم شده است
دوباره آمدی بوی سیب ،عطر بید ... دوباره امید می آید ![]()
