دیشب تو اتاقم تو کتابهای کتابخونم گشت میزدم و با خودم فکر می کردم اگه کتاب نبود چقدر دنیا ناقص بود و چقدر من تنها میشدم ازلحاظ مادی و دنیوی توی مجموع های شعر مجموع شعری از دوست ارجمندم و شاعر گرانقدر جناب آقای محمد رضا فرامرزی پیدا کردم که چند سال پیش تو انجمن شعر بعد از چاپ به همه اعضا یکی با امضاءخودش هدیه داد و من یکی از غزلهاشو که خیلی دوست دارم می نویسم چون من اعتقاد دارم شعر پیامیست که از طرف تو در قلب و روح و جان یه شاعر حلول می کنه

.....نمی شود
هرکار می کنم که نگویم ، نمی شود
انگیزه سکوت فراهم نمی شود
از سنگِ روی یخ شدنم هیچ شِکوه نیست
باور کنید:ارزش من کم نمی شود
آه ای برادارن! به چه دل گرم کرده اید؟
هرگز شغاد حامی رستم نمی شود
ما با شما متارکه کردیم تا ابد
اخر طلاق داده که مَحرم نمی شود
صد بار قامتِ قلمم را قلم کنید
یکبار در ستایشتان خم نمی شود
می خواستم که با همه باشم تمام عمر
یک رنگ مثل آینه دیدم نمی شود
ما ساحلیم وزیر پَرِِ موج بوده ایم
"ساحل "که ریزه خوارۀ شبنم نمی شود
با ازدحام این همه خنجر که در گلوست
هر کار می کنم که نگویم ، نمی شود
مجموع شعر آیه های عاشقانه از محمد رضا فرامرزی (ساحل)
