تبليغاتX
شرط پرواز کال نبودن است ، قاصدکها خبر خوش دارند ، خوش خبر باش که پرواز کنی
صفحه نخست
پست الکترونیک
صندوقچه درد دلا با خدا

نوشته های پیشین
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30

پیوندها
انتظار
ناخوانده
بهار برفی
گربه نجیب
سرای فردا
آینده طلایی
عشق به دنیا
عشق ماشین
کمکم کن خدایا
بهترین های دنیا
قدم های بی صدا
عشق های ایرانی
در سایه سار آفتاب
انجمن تنهایان ایران
تک نوشته های بارانی
آخرین عشق . . . اخرین عاشق
افکار و عقاید شهید دکتر علی شریعتی

خدا اینجاست - به کجا چنین شتابان!؟
گفتگو با خدا

سلام بهترین راستی من

 

خدای عزیز من نمیدونم کی قرار زمان زندگی بشر در زمین تموم بشه دانشمند ها چیزهای زیادی رو می گن از مرگ خورشید یا برخورد یک شهاب سنگ یا گازهای گلخانه ای و سوراخ شدن لایه ازنو هزار تا چیز دیگه که هنوز نمیدونن

 اما چیزهای دیگه هم مردم می گن که نشان از اخر زمان حیاط ما در زمین هست این که دخترا و پسرا جاشو عوض بشه این که ازدواج های همجنسی قانونی بشه این که هر کی هر کاری بکنه تعجبی نداشته باشه نمیدونم

اما یه چیز خیلی خوب میدونم که حقیقت همیشه حقیقت هست گرچه واقعیت ها چیز دیگه ای رو بگن

اینو مطمئنم که همون طور که دانشمندا می گن مقدار انرژی در جهان ثابت هست و فقط حالت هاش تغییر نزولی داره منم میدونم مقدار انرژی های  معنوی در جهان ثابت هست و فقط از مثبت به منفی و از منفی به مثبت تبدیل میشه و  من فکر می کنم لحظه اخر زمان فرا می رسه که دیگه کسی مبدل انرژی منفی به مثبت نباشه و ما تمام نشانه های از تو بودن از دست بدیم

چند شب پیش با یکی از دوستان رفته بودم بیرون  خیلی وقت بود بیرون برای رفع خستگی نرفته بودم جایی ، رفتیم چیزی بخوریم وقتی به طوری عادی چشمم به دختر و پسرهای اطرافم می افتاد که مهم نیست چه نسبتی داشتن به یاد تو افتادم این که دخترا همشون دارن شکل هم میشن و همشون یه نوع ابرو می کوبند و یه مقدار پیشونیهاشون با کندن موهای سرشون بلند می کنن ، دماغاشون یه مدل کردن ولباشونو و ...موهاشون یه نوع حالت میدن لباسها همه یه شکل شده و اگه کسی هم شکل اینها نباشه مطمئناً عجیب تر از اینهاست ، ( عین هنر پیشه های هالیوود  یا جشن بالماکسه )بلاخره پسر ها هم همین طور انواع خط ریش های عجیب و غریب که آدم یاد فراعنه مصر می افتاد با انواع لباسهای مثلاً مد روز

به هر حال جای شکرش باقی هست که دخترا ریش نداشتن وگرنه معلوم نبود چه گل و بلبلی از توی این ریش می کشیدن بیرون به قول دوستم می گه حیف از این همه درس که آدم بخونه بخواد طراح لباس اینها بشه اینا که همشون یه شکل لباس می پوشن ، بدون در نظر گرفتن این که بهشون می یاد یا رنگش یا طرح و....

وقتی صدای حرف زدنشون اونقدرها هم مهم نبود که کسی بشنوه به میز ما میرسید با خودم فکر می کردم چقدر الکی خوش هستن و چه چیز هایی خوشحالشون می کنه و چه چیزهای بی اهمیتی اونهارو غمگین می کنه اما هیچ نشونی از تو در اونها نبود اما آتش یافتن تورو میشد در تمام حرکاتشون دید

این که دوراز تو هستن ، گم کردن راه باعث شده خودشون به هر شکل و قیافه و به هر راهی بزنن شاید مطلوبی که در پی ش هستن اون باشه

خدایا کمک کن مطلوبشون رو پیدا کنن

چون عجیب سرگردان بودن عیب وابسته اعتماد به نفسشون خیلی پایین و سوادشون زیاد متوجه نشدم (فهم کلی نه سواد مدرسه ای)

وقتی هر روز خبر یه جدایی یه قتل و هزارو یک مسئله دیگه که مطلوب تو نیست رو میشنوم با خودم فکر می کنم که به "کجا چنین شتابان؟"

 

نمیدونم چرا یک شکاف فرهنگی و اعتقادی بین جامعه ما و شاید کل زمین در حال پدید آمدن باشه

این که یه عده فوق العاده مثبت میشن و یه عده هم فقط" خورو خواب و خشم و شهوت"

فکر کنم تا چند وقت دیگه آدم میانرویی نداشته باشیم و همه در جبهه خودشون باشن و دیگه بحث کردن مفهوم خودشون به معنای گفتمان برای رسیدن به بهترین از دست بده و بحث بشه جنگ وغلبه تفکر خود بر دیگری

 

وقتی دوستان خودم که دورادور از زندگیشون خبر دارم به خاطر می یارم که تا ندارن هر دو زن و مرد کار می کنن و تا به دست می یارن ثروتی رو که برای خوشبختیشون لازم میدونستن اونقدر از هم دور میشن که یا یکی خیانت می کنه یا خیلی که خوب باشن قانونی از هم جدا میشن

خدایا امروز بارون می باره یعنی از دیشب تا حالا

و من فکر می کنم "عجب صبری خدا  دارد اگر من جای او بودم" . . .

اگر چه ما سعی نمی کنیم بر حسادت بر هوای نفسمون غلبه کنیم اما رحمانیت تو بر تمام  حق ما غلبه می کنه و با تمام بدیهای ما رحمتت رو بر ما ارزانی داشته

اگر چه من زمینی ندارم که گندم بکارم اگر چه  درختی ندارم که میوه بردارم اما شکر که زمین های رو سیر آب کردی چون من گام بر همین زمین دارم و میوه هر درخت برای من خواهد بود

شکر که بارانت تمام زشتی های  که باعثش ما بودیم رو از بین برد

خدایا بارانی در درون ما به بار آور تا روحمان شسته شود تا گردو غبار جانمان زدوده شود تا زنگارهای قلبمان صیغل خورده شود

خدایا از تو ممنونم که در این سرما دیشب جای گرمی برای خوابیدن داشتم که از باد و بارون در امان بود

از تو ممنونم که لباس گرمی به تن دارم

از تو ممنونم که سرخی شعله های آتش در کنار من منو گرم نگه میداره

از تو ممنونم که گرسنه نیستم

از تو ممنونم که قلب رو بیدار نگه میداری

مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودي که بهار
از همين پنجره مي آمد و مهمان دل ما مي شد

با وجودي که همين پنجره بود
که به ما مژده ي باز آمدن چلچله ها را مي داد.
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم مي ترسيد
که لحاف ،نيمه شب از روي تن کوچک من پس برود
يا که وقتي باران مي بارد
گوشه قالي ما تر بشود
هر زمستان سرما
روي پيشاني مادر خطي از غم مي کاشت
پنجره شيشه نداشت.

و از تو ممنونم که به من کمک می کنی تمام بخشش رو به دیگران نشون بدم

خدایا ای مهربان من به من کمک کن که دست سردی رو گرم کنم

پای برهنی رو بپوشانم

 

در راه مانده ای رو یاری بدم و توانم بده مغرور نباشم و ناتوانم بودنم رو از یاد نبرم

خدایا گرچه چیزهای زیادی رو از تو می خوام اما شکر که احساس خوشبختی رو قبل از تمام اونها به من دادی

و من در این پندارم که کسی خوشبخت تر از من هست ؟

کسی که از تمام داشته ها و نداشته هاش راضی باشه اما طومار خواستنهاش  بی انتها

یاد شعر خار کش پیر افتادم

اما همه شعر یادم نیست یه شعر دیگه به جاش می نویسم از مجموع شهر  که یادگاری دایی حسینمه که سالهاست از این جا رفته و بیشتر خاطرات خوش بچگی من مربوط به اون هست هر وقت بچه ای رو می بینم روی کول کسی هست یاد دایی می افتم که منو کول می کرد و یاد شیطنت های خودم که وقتی دخترا تو خونه جمع میشدن تولدی چیزی بود من با گرفتن یه بستنی گوشه پرده رو کنار میزدم طوری که کسی نفهمه و دایی دختر مورد علاقشو که می رقصید نگاه

می کرد چه دورانی بود یادش بخیرو لعنت به هر چی جنگ که عزیزهامون از پیش ما می بره

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلدا 

 

 

 

 

تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم                                           

                                      یک روز و دو شب زحمت این کار کشیدم

اول شدم آشفته زبوی سر زلفش                                           

                                                  آخر به پریشانی بسیار کشیدم

در تیرگی زلف کشیدم رخش آن مهر                                          

                                           گفتی که مهی رو به شب تار کشیدم

اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ                                       

                                                اندیشه چوکج بود کمان وار کشیدم

سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش                                 

                                           گفتی به فسون نقش دو سحار کشیدم

آشوب قیامت همه شد در نظرم راست                                      

                                                    چون قامت آن دلیر عیار کشیدم

فرصت چون کشیدم ببرش جامۀ رنگین                                        

                                                     گلناریش از خون دل زار کشیدم

 

شاعر :فرصت شیرازی

خط خطی توسط yalda در ساعت 11:32 | لینک  | 

> < > <