"""در كتاب
المحاسن و الاضداد منسوب به جاحظ حكايتي دربارة لزوم فرما نكردن از زنان آمده است آورده اند كه هرگاه موبد موبدان بنزد پرويز ميرفت، ميگفت: "پادشاها، بختت بلند و بر دشمنانت پيروزي باد، ازنيكي برخوردار و از فرمان بردن از زنان بركنار باشي!"شيرين كه يكي از زيباترين و خردمندترين زنان زمانة خود بود، ازاين سخن موبد هرباره خشمگين ميشد، تا اينكه روزي به پرويز گفت: "پادشاها، اين موبد موبدان همانا مردي پير است و تو از پند و راي او بي نياز نيستي. و چون تو را به راي او نياز است، ميخواهم كنيزك خود مشكدانه را كه خرد وزيبايي او بر تو پيداست، بدو ببخشم.اكنون اگر تو در اين كار با من همسخن هستي، راي موبد را بازپرس و سپس بدان كار كن!" پرويز با موبد در اين باره سخن گفت.موبد كه زيبايي و دانايي كنيزك را ميشناخت و از داشتن او شادمان بود،به پرويز گفت
: "پادشاها،من بخشش شيرين را كه مرا سزاوار بهترين كنيزك خود دانسته است، م يپذيرم!" پس شيرين به مشكدانه گفت: "خواست من چنين است كه تو بنزد اين پير روي و نيكوي يهاي خود را بدوبنمايي و به پرستاري از اودرآيي. ولي هرگاه او به آميختن با تو روي كرداز او دوري كن تا زماني كه او تن دردهد كه تو بر پشت او پالان نهي وبر او سوار شوي. و چون كار تو با او بدينجا رسيد، هماندم مرا آگاه كن تا با او كاري كنم كه ديگر هرگز هنگام درودگفتن بر پادشاه نگويد: از فرمان بردن از زنان بركنار باشي!" كنيزك گفت: "چنين كنم، اي بانوي من!"پس مشكدانه بنزد موبد پير رفت و در سراي موبد كه در گوش هاي از كاخ پادشاه بود خانه كرد و به پرستاري او پرداخت و از اوفرمانبرداري ميكرد و با او مهرباني مينمود و در آن ميان نيكوي يهاي خود را نيز بر چشم او ميكشيد و گردن و سينة خودرا بر او ميگشود و ساق و ران خود را بدو مينمود، تا سرانجام آرزوي آميزش با او در دل موبد پديد آمد.ولي مشكدانه ازموبد دوري م يجست و با اين پرهيز آتش او را تيزتر ميكرد، چندانكه موبد به خواهش و لابه افتاد. پس مشكدانه به موبدگفت: "اي موبد، من به آرزوي تو زماني پاسخ خواهم داد كه بگذاري بر تو پالان نهم و بر تو سوار شوم. اگر پذيرفتي،من نيز بدان چيز كه شادي تو در آن است فرمان برم."موبد نخست تن درنميداد و مشكدانه همچنان خود را مياراست ونيكويي هاي خود را بر موبد مينمود، تا سرانجام موبد شكيبايي خود را از دست داد و به مشكدانه گفت: "هر چه خواست توست با من بكن!" مشكدانه پالاني با تنگ و پاردم (رانكي) بياورد،موبد را برهنه نمود و بر چهاردست وپا نشانيد، پالان را بر پشت او نهاد و تنگ بر او بربست و پاردم را از زير خاية او گذراند. سپس بر او نشست واز او "هي هي" گويان سواري گرفت. كنيزك از پيش بانوي خود شيرين را از آنچه رفته بود آگاه كرده بود. شيرين به پرويز گفت: "بيا بر بام سراي موبد رويم و از روزن بنگريم كه ميان او و كنيزك چه ميگذرد!" پرويز و شيرين بر بام سراي موبد شدند و ديدندكه مشكدانه بر موبد پالان نهاده و او را ميراند. پرويز از روزن بر موبد بانگ برزد: "واي برتو، اين چه كاري است؟!"
موبد سر بلند كرد و چون پادشاه را بر روزن ديد، گفت: "اين همان است كه با تو ميگفتم كه از فرمان بردن از زنان بركنار باش!" پرويز خنديد و گفت: "ننگ بر تو پير باد و ننگ بر آن كسي باد كه از اين پس از كسي چون تو رايزني خواهد!".اين حكايت كمابيش به همي نگونه كه در بالا آمد در كتاب نهايه الأرب نيز آمده است."""
پادشاها، بختت بلند و بر دشمنانت پيروزي باد، ازنيكي برخوردار و از فرمان بردن از نفس خویش بركنار باشي
