سه شنبه 1386/11/16
گلی جان سفره ی دل را
برایت پهن خواهم کرد
گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
وگرنه من برایت حرف های خوب خواهم زد
در اینجا وقت گل گفتن
زمان گل شنیدن نیست
درون هر سخن خاری
نهان در آستین ِ دوستان ماری است
گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی ِ روشن
شگفتی نیست
برایت پهن خواهم کرد
گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
وگرنه من برایت حرف های خوب خواهم زد
در اینجا وقت گل گفتن
زمان گل شنیدن نیست
درون هر سخن خاری
نهان در آستین ِ دوستان ماری است
گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی ِ روشن
شگفتی نیست

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست
از اینجا تا مصیبت
سنگ سنگش قصه ی تلخ ِ جدایی ها
سر هر رهگذارش
مرگ عشق و آشنایی هاست
از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری است
بیابان تا بیابانش پر از درد است
مرا سنگ صبوری نیست
گلی جان با تو ام
سنگ صبورم باش
شبم را روشنایی بخش
گلی ، دریای نورم باش
شاعر:حمید مصدق
خط خطی توسط yalda در ساعت 19:57 | لینک
|
